آرشيو مقالات

داستان کودک

من گمان می کنم که مسافر باید خودت باشی، پدربزرگ عزیز؛ زیرا این درست همان کاریست که تو در قِبال ما انجام می دهی و ما هم همینطور. ...

حلقه ازدواج همسر اول

پدرش به او گفت: "این حلقه را نگه دار. هر قدر هم که دور بمانی، من تو را پسر و وارث واقعی خود میدانم."...

پخمه

چند روز قبل «یولیا واسیلوونا» پرستار بچه هایم را برای مباحثه به اتاق کارم دعوت کردم. باید با او تسویه حساب می کردم. ...

روزی كه ما بزرگ شديم

هنوز هم با اينكه سنی از من گذشته، با اين حال هر وقت از جلوی مغازه دوچرخه فروشی رد می شوم، به ياد دوچرخه قرمز خودم میوفتم كه خيلی دوستش داشتم. ...