آرشيو مقالات

هدایای شب جمعه

زمانی در شهر سلطنتی اصفهان هیزم شکن پیری بود که فقط با دختر جوانش زندگی می کرد. ...

آمدن پادشاه

روزی چند کودک در زمین بازی خود بازی می کردند، در آن هنگام قاصدی با اسب خویش وارد شهر شد؛ شیپوری نواخت و با صدای بلند گفت: " پادشاه! پادشاه امروز از ...