آرشيو مقالات

آمدن پادشاه

روزی چند کودک در زمین بازی خود بازی می کردند، در آن هنگام قاصدی با اسب خویش وارد شهر شد؛ شیپوری نواخت و با صدای بلند گفت: " پادشاه! پادشاه امروز از ...

داستان کودک

من گمان می کنم که مسافر باید خودت باشی، پدربزرگ عزیز؛ زیرا این درست همان کاریست که تو در قِبال ما انجام می دهی و ما هم همینطور. ...

حلقه ازدواج همسر اول

پدرش به او گفت: "این حلقه را نگه دار. هر قدر هم که دور بمانی، من تو را پسر و وارث واقعی خود میدانم."...

پخمه

چند روز قبل «یولیا واسیلوونا» پرستار بچه هایم را برای مباحثه به اتاق کارم دعوت کردم. باید با او تسویه حساب می کردم. ...