فرشته های نجات، دو نيمه ام را به هم رساندند.

   8118

بانو صدیقه انجم شعاع


خانم «صدیقه انجم شعاع» یکی از هزاران شیر زن دلاور ایرانی است، که در دوران هشت ساله جنگ تحمیلی به شهرهای جنگی رفته تا همسر رزمنده اش را در راه مبارزه و دفاع از دین و سرزمینش پشتیبانی و حمایت کند، نام این زنان وارسته در تاریخ ایران جاودان خواهد ماند.

 

 

 

 

 

  

   دو نيمه شده بودم. يعنی دو نيمه ام كرده بودند. درد داشتم. درد سينه، پهلو، چشم و دست. دلتنگ بودم، برای نيمه ی ديگرم. بال و پر اميد و آرزوهايم شكسته بود . دو نيمه نبودم اولش. دردمند و غمگين نبودم. نااميد هم نبودم.

   ساعتی قبل از طلوع خورشيد بيدار می شدم. ديرتر از مردمانم. با صدای پايشان در نخلستان، مژه های پلک هايم می لرزيدند و از هم فاصله می گرفتند. روز آغاز می شد با گرمای بيش از اندازه. گرمم می شد، خيلی زياد. شط هميشه روان، آب می پاشيد به سر و رويم. شط كه نه، بچه ها آب شط را می پاشاندند به تن گرم خودشان و به چهره سوزان من. خنک می شدم، ذوق می زدم. می خنديدم با بچه ها ... با جاسم، با عبدو، با كاظم، با محمد باقر و سه تا خواهر سه قلويش. كسی سراغشان را نمی گرفت. شط مادر دومشان بود. شب كه می شد، باد می آمد. دلشان نمی آمد بروند، مجبور بودند و می رفتند؛ بو می كشيدند و در تاريكی تا جلو در خانه شان می دويدند. مسابقه می دادند هر شب. بوی تنم قوتشان می داد.

    بهار و تابستان می شد، نخل ها بارور. خم می شدند از سنگينی خرماهای رسيده. بچه ها اينجا هم بودند. از سر و كول نخل ها می رفتند بالا. خرماها را پرت می كردند سمت هم. آتشی به پا می كردند كه نگو و نپرس. مادرها و پدرها می آمدند. از روی دل نفرينشان می كردند. بچه ها می خنديدند و من هم. از اين نترسی شان، بیخيالی شان؛ لذت می بردم. تنشان بوسه های لنگه كفش ننه شان را نوش می كرد و دلشان با شيرينی خرماهای رسيده، غنج می رفت از خوشحالی.  

    يک روز خورشيد بالا آمده، باز شط در اختيار بچه ها بود. آخرين روز تابستان. كلاس های درس انتظار بچه ها را می كشيدند. سبزه چهره های موفرفری، ول كن آب و شنا تو شط نبودند. يكهو تنم سوخت بجای خنكای آب شط، آتش، سرب داغ ... نمی دانم چی بود؟ بوی باروت می آمد. نفسم حبس شد توی سينه. به گمانم افتاد كه بچه ها عقده گشايی می كنند. اما چرا؟ من كه دوستشان می داشتم به قدر بزرگی قلب و دلم ... نه ... بچه ها رفته اند، مانده اند. نمی دانم. نمی بينم آن ها را. خوابيده بودند. روی پوست تنم احساسشان می كردم. صدای نفس هايشان را می شنيدم. گرم بودند. همه شان تن پوش سرخ پوشيده بودند. می خنديدند ولی بی صدا. خواب بودند انگار ولی با چشمان نيمه باز. تنم درد گرفت باز. بوی سرب آمد. بوی آتش انتقام. نمی توانستم تكان بخورم؛ بر پيكرم جسمی سنگينی می كرد. بوی ناخوشی مشامم را می آزارد. چه كسی پا بر صورت خرم من گذاشته است؟

    خرمی را از من گرفتند به زور. 35 روز مقاومت بچه های گمرک، كوی ذوالفقاريه و مسجد جامع كفاف نداد. نه اينكه كاستی بود، هرگز! چكمه های زور، چسبيده بودند به تن دردمند من. متجاوزين بی حيا بودند، بيرحم و سنگدل؛ با تجهيزات فراوان! بچه های مهربان من، خون جگر شدند تا عقب نشستند، چاره نداشتند ... آن طرف پل با چشم اشكبار زل زدند به تن زخمی من. نيمه ی جدا شده ام. نجوا می كردند شب و روز. خوراكشان شده بود آه و افسوس و انديشه كه چه كنند.

    از عشق وطن مرا تنها نگذاشتند صبورهای زمانه. مردان بی ادعايی كه شب ها صورت بر خاكم می گذاشتند و با خدا راز و نياز می كردند. بعد از آن می رفتند شناسايی. در نيمه ی ديگرم، قدم هايشان مرهم تن اشغال شده ام بود. پوتين هايشان بوی پاهای برهنه ی بچه های لب شط و نخلستان را می داد. در سكوت گام برمی داشتند. دلم می خواست حرف بزنند. آهنگ كلامشان، برايم ارمغان خاطره خنده های جاسم و عبدو و ... بود.

    درد بی كسی درمان ندارد. يک نيمه ام نگران نيمه ديگر و نيمه ی ديگرم در حسرت آن نيمه. مردمانم خسته و دل غمين، منتظر خرمی دوباره من هستند. خونين نمی خواهند مرا. اينها را باد برايم خبر آورده است. خودم هم بي خبر نيستم؛ در نيمه ی ديگرم، گفتگو از بازگشت روزهای خوش است. 

    امروز به گمانم روز موعود است. می توانم اين را بفهمم. از بيقراری شط. از سر درهم كردن شاخه های درختان تن خسته و رنجور. در يک نيمه ام جنب و جوش است و در نيمه ی ديگر بی خيالی و بی حالی. هوا آلوده ی نفس متجاوزين است. پس وقت عطرافشانی با گلاب ناب كی فرا می رسد؟

    كاری بايد كرد که كاری شود كارستان. از زمين و آسمان فرشته های نجات سر می رسند. كارون آبی به صورتم می زند. می خواهد مرا بيدار نگاه دارد تا آزاديم را ببينم و می بينم در يک روز خوب. در يک سوم خرداد بی نظير. آسمانی ها نيمه ی افسرده ام را به نيمه ی دردمندم با خونشان پيوند می زنند. با غيرت و پايداری شان . مسجد جامع به صلای تكبير مزين می شود و نمازی كه وجودم را سرشار از شوق می سازد. نخل هايی نخلستان می جنبند، اما بی سر. آرزوی ناگفته شان را می شنوم. از ريشه ها كه پايدارند ... كاش خرمای نارس داشتند و تعارف ميهمان های ناجی می كردند. جای بچه های پا برهنه شيطان بلا خالی !!

    وقتی هوا پاک می شود از آلودگی نفس متجاوزين و گرد پاكی و آزادی می نشيند بر سر و روی شهر،

شب شده است و ستاره های آسمان خاطره هايم چيدنی. يادم می آيد از سينه های چاک چاک. جسم های مردان له شده زير شنی های تانک ها. سرهای بريده. زن های به خون خفته در چادرهای سياه. نوزادان شير نخورده ی خون نوشيده. يادم می آيد از نيمكت هايی كه پسرها و دخترهای شهرم بر آن ها ننشستند؛ هيچ وقت ...

    و دلم تنگ می شوم برای بچه های لب شط. برای خنده های تمام نشدنی شان. برای «حسين فهميده»، «بهنام محمدی». برای چهره های پيشانی بند بسته. برای قامت های رشيد چفيه دار. برای ...  برای «محمد جهان آرا» ... و می شنوم كسی آن طرف تر می خواند: ممد نبودی ببينی شهر آزاد گشته ... خرمشهر ...  


نظر شما