راديوی يک موج

   8733

بانو صدیقه انجم شعاع


این داستان برگرفته از خاطرات این نویسنده می باشد.

دو شيفت مدرسه می رفتيم، صبح و بعد از ظهر! بعضی از روزها برای صرفه جويی در زمان رفت و برگشت، تعدادی از بچه ها ظهر در مدرسه می ماندند. آن روز من هم به خاطر برگزاری جلسه شورای انجمن اسلامی به خانه نرفتم و در مدرسه ماندم. كلاس اول دبيرستان بودم و عضو شورای انجمن اسلامی.

ساعت يک ربع به دوازده بود. قرار جلسه هم ساعت دوازده و نيم. اول نمازم را دركتابخانه خواندم. بعد رفتم بوفه مدرسه كه مسئوليتش با بابای مدرسه بود. يک ساندويچ برای ناهار خريدم. داشتم برمی گشتم كه چشمم افتاد به كيف سياه رنگی كه كنار ديوار اتاق سرايداری گذاشته شده بود.

«یعنی كدام دانش آموز بی نظمی كيفش را اينجا گذاشته؟»

 حس كنجكاويم تحريک شد. راهم را به آن سمت كج كردم. نزديک تر كه رسيدم ديدم در كيف باز است. داخل آن را نگاه كردم. وای خدای من! چی می ديدم . نارنجكی به رنگ سبز ميان كتابها و دفترهای درون كيف قرار داشت.

ترسيدم. چند قدم به عقب برگشتم. به دور و برم نگاهی کردم. كسی حواسش به اين طرف نبود. سال 60 بود و اوج ترورها و بمب گذاری های منافقين. افكار مغشوش به ذهنم فشار می آوردند: « چرا اينجا؟ چرا اين وقت روز؟ يعنی كار چه كسی می توانست باشد؟»

می دانستم نارنجک با كشيدن ضامن و پرتاب منفجر می شود، پس اين بايد بمبی باشد كه به اين شكل در آورده اند. تا نيم ساعت ديگر بچه ها از راه می رسيدند. می بايست كاری بكنم. رفتم سراغ آقا «نصرالله» بابای مدرسه و از او خواهش كردم كه در دفتر مدير را باز كند تا بتوانم تلفن بزنم و مسئولين را در جريان بگذارم. آقا «نصرالله» تا جريان را شنيد، به شدت نگران شد . اول رفت با چشمهای خودش نارنک درون كيف سياه را ديد و سپس به سرعت دويد و در دفتر مدير را باز كرد. هر چه كردم نتوانستم شماره تلفن منزل خانم مدير را به ياد بياورم. بهترين راه اين بود كه به كلانتری اطلاع بدهم. شماره نزديكترين كلانتری به مدرسه را گرفتم. مشغول بود. يک بار، دو بار، نه؛ معطل كردن جايز نبود. از خير تلفن كردن گذشتم. به آقا «نصر الله» گفتم: « تا اين تلفن از مشغولی آزاد شود، معلوم نيست چه اتفاقی بيفتد.»

ـ « حالا چه كار بايد بكنيم؟»

گفتم: « شما موتورت را بردار و خودت برو آنها را خبر كن. اينجوری بهتر باور می كنند.»

آقا «نصر الله» معطل نكرد. به سرعت موتورش را روشن كرد و از مدرسه بيرون رفت.

يک چشمم به كيف و نارنجک درونش بود و يک چشمم به بچه هايی كه به مدرسه برمی گشتند. ناگهان در برابر ديدگانم كيف سياه رنگ منفجر شد و چند تن از دانش آموزان با چهره های خونين بر زمين افتادند. از ترس صورتم را با دستانم پوشاندم.

«آهای دختر، چشم گذاشتی برای قايم باشک!»

 دوستم بود كه صدايم می كرد. در عرض چند دقيقه دچار وهم و خيال شده بودم. به كيف نگاه كردم. همچنان به ديوار تكيه داده بود. خدا را شكر كردم و خنديدم. دوستم پرسيد: «اتفاقی افتاده؟»

تند و تند همه چيز را برايش تعریف كردم و ادامه دادم: «بابای مدرسه را فرستاده ام دنبال كمک!»

«خوب كاری كردی! نگران نباش، انشاء الله همه چيز درست می شود.»

چند تايی ديگر از بچه ها هم به جمع نگران ما پيوستند.

چند دقيقه بعد اول صدای آژير به گوش رسيد و بعد هم ماشين پليس در مقابل مدرسه ترمز كرد. هر چهار در ماشين با هم باز شدند و چهار مأمور از آن پياده شدند. آقا «نصرالله» جلوی آنها حركت می كرد. مأموران پليس وارد مدرسه شدند. يكی از آنها به سمت دانش آموزان آمد.

«خواهران عزيز، خونسرد باشيد. مأموران ما به كارشان واردند. لطفاً جلو نياييد.»

آقا «نصرالله» با دست كيف را به مأمور ديگر نشان داد. او آهسته به طرف كيف راه افتاد. حالا ديگر همه بچه ها از اطراف مدرسه دور ما جمع شده بودند. بعضی ها هنوز نمی دانستند چه اتفاقی افتاده، يا قرار است كه بيفتد!

مأمور پليس به كيف نزديک و نزديک تر شد. من دوباره كيف را ديدم كه منفجر شد و اين بار پليس غرق در خون روی زمين افتاد. برای اينكه افكار مغشوش دست از سرم بردارند، شروع كردم به صلوات فرستادن.

مأمور به كيف رسيد. لبه آن را كنار زد و داخلش را با احتياط نگاه كرد. ناگهان با كمال خونسردی دست درون كيف برد و نارنجک را برداشت. همه نفس راحتی كشيدند. مأمور پليس با چهره ای خندان به سمت ما آمد.

«ببينم بار اول چه كسی به اين كيف و نارنجک مشكوک شد؟»

رفتم جلو.

«من، سركار! »

پليس لبخند زد.

«هوشياری و عكس العمل شما قابل تقديره، اما اين نارنجک واقعی يا بمب نيست.»

«نارنجک واقعی نيست! پس چيه؟»

اين را من پرسيدم و آقای پليس گفت: «اين يک نوع راديو هست، راديوی يک موج!»  و دستش را دراز كرد طرف من.

«بگيرش، نترس!»

ترسم كمی ريخته بود. نارنجک را گرفتم و لمسش كردم. راست می گفت. جسم سبز رنگ، راديويی بود با پيچهايی برای تنظيم صدا و خاموش و روشن كردن. 

قضيه به خوبی و خوشی گذشت. جلسه شورای انجمن اسلامی هم برگزار نشد. چند دقيقه بيشتر به زنگ كلاس نمانده بود كه صاحب كيف از راه رسيد. رفت سراغ كيفش و وقتی ديد راديو سرجايش نيست، آمد طرف ما. همه او را می شناختيم. از بچه های كلاس دومی بود. با جديت گفت: « من با كسی شوخی ندارم. هر كس راديوی من را برداشته زود پس بدهد.» بعد در حالی كه راديويش را از من پس می گرفت، غر زد که تو را به خدا نگاه كن، فقط نيم ساعت از مدرسه رفته بودم بيرون....

و بچه ها همه زدند زير خنده.


نظر شما