گل دختر بابا، لالا !

   7377

بانو صدیقه انجم شعاع


خانم «صدیقه انجم شعاع» یکی از هزاران زن دلاور ایرانی است، که در دوران هشت ساله جنگ تحمیلی به شهرهای جنگی رفته تا همسر رزمنده اش را در راه مبارزه و دفاع از دین و سرزمینش پشتیبانی و حمایت کند، نام این زنان وارسته در تاریخ ایران جاودان خواهد ماند.

 

 

«سيد»، خواب هست يا بيدار نمی داند. افتاده است روی برفها. سردش نمی شود. تنش درد نمی كند. همه جا تاريک است. روی برفهای اطراف دست می كشد. برای اطمينان حاجی را صدا می زند:

ـ حاجی، زنده ای؟

ـ چرا نباشم.

ـ جاييت درد نمی كند؟

ـ هيج جا، سالم تر از هميشه!

حاجی از جا نيم خيز می شود. صورتش از برف هم سفيد تر است. می گويد: شايد داريم يخ می زنيم. او هم بر می خيزد. روی پا می ايستد. همه افتاده اند روی برفها. برق می زنند. می درخشند. جواب حاجی را می دهد: "ما نور شده ايم!"

«سعيد» و «مهدی» و «قاسم» هم بلند می شوند. دست بر تن خود می مالند. همه جای بدنشان سالم است. عباس از همه كوچكتر است . می خندد. می پرد بالا.

ـ جسم نداريم. روحيم!

«سيد» چيزی يادش می آيد: ما داشتيم پرواز می كرديم. با هواپيما. ولوله ای افتاد تو بچه ها. دستهايمان را به هم داديم . آواز خوانديم . آواز پرواز . نسيمی وزيد . بوی خوشی در هواپيما پيچيد. سبک شديم . لبخند زديم . همه با هم. روحمان از جسم جدا شد و گوشتها و استخوانهايمان پاشيدند، روی صخره ها .

*****************************

شب فرا رسيده است . چراغ  های شهر سو سو می زنند. سحر منتظر بابا ، روبروی پنجره می نشيند. آسمان پر از ستاره را به عروسكش نشان می دهد.

ـ می بينی ، بابا با هواپيما از آن بالا مياد و می نشيند روی زمين . همين امشب. چند دقيقه ديگر!

******************************

مه غليظ كنار می رود. ستاره ها چسبيده اند به مخمل مشكی آسمان. ناگهان شهابی می درخشد. هودجی از نور آرام آرام نزديک می شود. می نشيند سر قله. فرشتگان سرازير می شوند. بوی خوشی می پيچد در فضا. روح ها دور هودج حلقه می زنند. ملک های نگهبان، زنجيری از نور درست می كنند و می اندازند به گردن قله. «حاج محمد» جلو می رود. هودج غرق نور است. مسافر هم دارد. دقت می كند. بعضی ها را می شناسد. حاج يونس ... حاج يونس پياده می شود و به دنبالش شهدای ديگر. حاج محمد، حاج يونس را در بغل می گيرد. مثل روزهای جبهه.

ـ چطوری دلاور؟ «حاج يونس»، سؤال می كند. «حاج محمد» دل پر دردی دارد.

ـ نارفيقی كرديد. پريديد بدون ما. نگفتيد ما دق می كنيم.

ـ وقتش نبود. حالا آمده ايم شما را ببريم.

بقيه هم، شهدای ديگر را در آغوش می گيرند. ماچ و بوسه. همرزمان به هم رسيده اند. جوانتر ها عكس شهدا را ديده اند.  يكی می گويد: مثل روزهای جنگ.

بابای مهدی، جوانی به شكل و قيافه خود می بيند. پسرش را نمی شناسد. 

ـ چقدر تو شبيه من هستی.

 ـ ولی من شما را می شناسم پدر. عكس شما تو اتاق منه !

ـ از چهار ماهگی نديدمت.

******************************

بابا لالا .... بابا لالا ... گل دختر... بابا لالا ، سحر عروسكش را می خواباند. بابا دير كرده است. مادر سر دختركش را در آغوش می گيرد: بهتره بريم بخوابيم. بابا صبح مياد.

ـ نه... توی تلفن به من گفت شب مياد.

ـ شام هم كه نخوردی...

ـ می خوام با بابا شام بخورم.

ـ دير وقته. تو برو بخواب، اگر بابا اومد، بيدارت می كنم.

سحر سرش را از آغوش مادر بيرون می كشد.

ـ خوشگلی ... می خواهی گولم بزنی... می خواهی اول خودت در رو برای بابا باز كنی!

باز هم برای عروسكش لالايی خواند. بی خوابی او به عروسكش هم سرايت كرده است . بابا لالا .... بابا لالا ... گل دختر بابا لالا ... مادر می خندد، اما تلخ ! دل او هم به شور می افتد. پس چرا «سيد» نمی آيد؟ 

*********************************

«سيد» به «ياسر» می گويد: بچه كه نداری تو؟ «ياسر» لبخند می زند: نه بابا... تازه عقد كرده ام.

ـ پس تو هم كسی را داری كه چشم انتظارت باشد؟

ـ شايد..... اما من خداحافظی با حالی كرده ام.

ـ دلم برای سحر تنگ شده. دخترم. می دانم هنوز بيداره.

«سيد»، ملک نگهبان را می بيند. به سوی او می رود. شانه به شانه او می ايستد. شهر را می بيند. همه شهر را.

ـ خانه مان آن روبروست . چراغش هنوز روشن است. می خواهد ملک نگهبان حرفهايش را بشنود. ملک می گويد: 

 هنوز به دنيا وابسته ای؟

ـ نه... نه ... هيچوقت. هميشه آماده شهادت بوده ام.

ـ پس آماده باش چيزی به رفتن نمانده است. بايد به بهشت برويم.

«سيد» هنوز نگران است.

ـ پس جسم هايمان چه می شود. كسی از حال و روز ما خبر ندارد!

ملک نگهبان با خاطر جمعی جواب می دهد: دوستانتان با خبر شده اند. دارند می آيند.

ـ اما من با دخترم درست و حسابی خداحافظی نكرده ام. همينطور با همسرم.

ـ خيلی ها اينجوريند. چشم انتظار بسيار است!

********************************

«سحر» طاقت نمی آورد. پلكهايش سنگين می شود. همانجا كنار پنجره می خوابد. مادر كنارش می نشيند. لالايی او را تكرار می كند. بابا لالا .... بابا لالا ... گل دختر ... بابا لالا ... لالايی سحر با همه لالايی ها فرق می كند. او برای بابايش لالايی می خواند. بابا لالا...

********************************

«سيد» هنوز كنار ملک نگهبان ايستاده است. می خواهد اجازه بگيرد. هر جور شده او بايد قبل از رفتن سری به خانه بزند. بيخ گوش ملک نگهبان پچ پچ می كند.

ـ ما اولاد پيغمبريم ... و می خندد. اجازه بقيه را هم می گيرد. ملک نگهبان به روح ها نگاه می كند.

ـ ما بدرقه اتان می كنيم. بايد زود برگرديم.

روح هايی كه برای رفتن به شهر تمايل دارند،  دست در دست فرشتگان در فضا به پرواز درمی آيند.

********************************

سحر خواب است . مادرش هم همينطور. «سيد» پشت پنجره می ايستد. زل می زند به صورت مهتابی سحر.

ـ شما چرا نزديک پنجره خوابيده ايد؟ سرما می خوريد.

صدايش را نمی شنوند. همسرش را صدا می زند.

ـ نرگس ... نرگس ... روی بچه را بپوشان. تو كه برای سحر خيلی وسواس به خرج می دادی!

ملک نگهبان می گويد: برو داخل خانه، من منتظرت می مانم. «سيد» خوشحال می شود. راه می افتد. مثل نسيم سبک و آرام.

********************************

«نرگس» چشم می گشايد. بوی خوشی به مشامش می رسد. «سحر» در خواب حرف می زد.

ـ مامان ... بابا آمد بوسم كرد و رفت. معذرت خواهی كرد كه دير كرده. گفت برايش كاری پيش آمده بود. گفت: باز هم می آيد. ما را تنها نمی گذارد.

 لبخند قشنگی نشسته بود روی لبهای «سحر». «نرگس» لبهايش را بوسيد. لبهايش عطر «سيد» را داشت.


نظر شما