آرزوی عروسک ها

   6790

بانو صدیقه انجم شعاع


باز صدایی از اتاق عروسک ها شنید. در را باز کرد. خبری نبود. عروسک ها ساکت سر جایشان بودند. چند تا روی تخت. چند تا آویزان به دیوار و چند تایی هم توی کمد. «سارا خانم» که بچه های مهد کودک بهش می گفتند: «خاله سارا»، توی خانه شان یک اتاق پر از عروسک داشت. چند سالی بود که آن ها میهمان خانه ی خاله سارا شده بودند. یکی از این عروسک ها مال دخترش «آرزو» بود. «آرزو» فقط چهار سال داشت که در یک صبح سرد زمستانی، با هزار تا کودک دیگر، دست تو دست فرشته ها گذاشت و از خانه شان روی زمین که به خاطر یک زلزله بزرگ خراب شده بود، به آسمان آبی و زلال پر کشید.

    مامانِ «آرزو» یک معلم بود. روزهای اول زلزله به امدادگرها کمک می کرد و تعداد زیادی بچه مثل «آرزو» را از زیر آوار بیرون کشید. عروسک هایشان را هم از زیر خرابی های خانه ها بیرون آورد. تمیزشان کرد. موهایشان را شانه کرد. لباسهایشان را مرتب کرد و بر رویشان اسم گذاشت. حتی به یکیشان که پایش کنده شده بود، می گفت: «پا طلا»!

    «خاله سارا» عروسک ها را آورد توی محلی که زندگی می کرد و گذاشت کنار عروسک های دخترش «آرزو» و نگهشان داشت. از آن روز به بعد عروسک ها شدند بچه های های «مامان سارا». بعد از چند روز او بچه های کوچکی را که پدر و مادرشان را از دست داده بودند، زیر یک چادر امداد جمع کرد و شد خاله سارای آن ها. چند وقت بعد خانه ی خاله سارا ساخته شد. از آن روز به بعد یک اتاق به عروسک ها اختصاص یافت. با تخت و کمد و وسایل دیگری که خاله سارا به یاد «آرزو» توی آن اتاق گذاشته بود. چند شب بود که «خاله سارا» فکر می کرد دچار خیالات شده، چون وقتی از کنار اتاق عروسک ها رد می شد؛ صداهایی می شنید و هر بار که در را باز می کرد، هیچ خبری نبود. این را به شوهرش هم گفت. اما او گفت:« عزیزم، اینها همه اش خیالاته، چقدر بهت گفتم این عروسکا رو بریز دور. به خرجت که نمی ره. می گی اینا دنیایی خاطره ان. با این حساب کاری از دست من برنمی یاد. بهتره به دکتر اعصابت یه سر بزنی.»

     اما «خاله سارا» فکر می کرد حالش خوب است و خیالاتی نشده است ، برای همین تصمیم گرفت شب در اتاق عروسک ها بخوابد تا به اصطلاح مچ آن ها را بگیرد. همان شب وقتی شوهرش خوابش برد، رفت در اتاق عروسک ها را آهسته باز کرد و وارد شد. در را از داخل قفل کرد و روی تخت آرزو کنار عروسک ها دراز کشید. اتاق نیمه تاریک بود. مهتاب می تابید و تصویر پنجره منعکس می شد روی دیوار. «خاله سارا» چشم هایش را بر هم گذاشت و از بس خسته بود، زود خوابش برد. عروسک هایی که روی تخت کنار «خاله سارا» بودند، خودشان را عقب کشیدند و انداختند روی زمین. یکیشان که اسمش لباس آبی بود، آهسته گفت:« بچه ها، حالا چکار کنیم؟»

عروسک لباس صورتی گفت: « صبر می کنیم تا آرزو هم بیاد.»

     عروسک های روی دیوار هم جان گرفتند و خودشان را سُر دادند تا روی زمین. عروسک های توی کمد، در شیشه ای را باز کردند تا هوا بخورند. در همین موقع پرده ی پنجره اتاق تکانی خورد و «آرزو» مثل یک پر سبک افتاد وسط اتاق. عروسک ها خوشحال شدند و بالا و پایین پریدند. «آرزو» انگشت کوچک اشاره اش را گذاشت روی بینی قلمی اش و گفت:« هیسس!» عروسکی که مال «آرزو» بود و اسمش سروناز بود، چند تا قدم برداشت و کنار آرزو قرار گرفت.

ـ« آرزو، یه لحظه چشماتو ببند.»

آرزو چشمهایش را بست. «سروناز» او را کشاند کنار تخت.

ـ« حالا چشماتو باز کن.»

    وقتی «آرزو» چشمهایش را باز کرد، باورش نمی شد. مامانش را دید که روی تخت کوچک او خوابش برده بود. با تعجب گفت: « برای چی مامانم اینجا خوابیده؟»؛ عروسک لباس آبی گفت:« حتماً سر و صداهای شبانه «خاله سارا» رو مشکوک کرده. می خواسته ببینه چرا اینقدر صدا از توی اتاق میاد.»

آرزو نگاهی به صورت مادرش کرد که زیر نور مهتاب، سفید و قشنگ شده بود. خم شد و لب هایش غنچه اش را تا نزدیکی گونه های او جلو برد، اما دلش نیامد او را ببوسد. نمی خواست او را از خواب ناز بیدار کند.

    «سروناز» گفت: " حالا چی می شه؟ یعنی دیگه امشب نمی تونیم شعر بخونیم و خاطره بگیم."

فکری به سر «آرزو» زد. گفت: «یادتونه همیشه می گفتین کاش کسی بود که حرفاتونو می شنید و به درد دلاتون گوش می داد. خوب حالا وقتشه. شما می تونین امشب حرفاتونو به گوش «مامان سارا» برسونین. اینجوری او هم می فهمه که عروسکا از این وضع زندگی راضی نیستن.»؛ عروسک موطلایی که توی کمد بود، سرش را بیرون آورد و گفت: "اما چطوری؟ «خاله سارا» که نمی تونه حرفای ما رو بشنوه!"

ـ  من درستش می کنم. فقط کافیه از فرشته های آسمونی که منو هر شب می یارن اینجا، خواهش بکنم.

    «آرزو» دم پنجره رفت و بعد از کمی صحبت با فرشته های همراهش، یکی از آن ها را آورد توی اتاق. فرشته کنار «خاله سارا» نشست و آهسته نوازشش کرد. «آرزو» به عروسک ها گفت: "وقتی مامان بیدار بشه، می تونه صدای شما ها رو بشنوه. اون وقت باید حرف هاتونو بزنین. یادتون باشه وقت زیادی ندارین."

ـ« خودت چی؟»

ـ« من پشت پرده می مونم . برای اعصاب مامان سارا خوب نیست که منو ببینه. اینو فرشته ها می گن.»

    عروسک ها خودشان را جمع و جور کردند و آماده شدند. «خاله سارا» از این پهلو به آن پهلو شد. لای چشم هایش را آهسته باز کرد. اتاق تاریک بود. فکر کرد صبح شده. برگشت سمت پنجره. مهتاب توی آسمان می درخشید. «خاله سارا» یادش آمد که برای چه کاری آمده توی اتاق عروسک ها. نگاهی به دور و بر اتاق کرد. عروسک ها ساکت سر جایشان بودند. «خاله سارا» دوباره چشم هایش را بست. آرزو گفت: "حالا وقتشه. شروع کنین."

    همهمه افتاد توی جمع عروسک ها. «خاله سارا» صداها را شنید. به آرامی گوشه ی یک چشمش را باز کرد. عروسک ها باز هم ساکت سرجایشان بودند. از ذهن «خاله سارا» گذشت: «بهتره خودمو به خواب بزنم شاید چیزی دستگیرم بشه»؛ وقتی «خاله سارا» چشمهایش را روی هم گذاشت، عروسک ها دوباره به جنب و جوش آمدند. حالا دیگر «خاله سارا» به طور واضح حرف های عروسک ها را می شنید.

    اول «سروناز» شروع کرد: « خُب عروسکای اتاق آرزو، امشب بجای شعر و خاطره، از آرزوهامون می گیم.»؛ عروسک ها دست هایشان را بهم دادند. دایره زدند و چرخیدند و خواندند: « آخ جون، آرزو.»

سروناز گفت: "شلوغ نکنین. وقت زیادی نداریم. الان صبح میشه."

    «پا طلا» گفت: "اول من میگم. آرزوی من اینه که یه پای سالم داشته باشم تا هر وقت خواستم بتونم از توی کمد بیام بیرون. مثل شماها"؛ «لباس آبی» که موهایش را یک وری شانه می زد، به شتاب خودش را رساند کنار «پا طلا» و به او گفت: «غصه نخور پا طلا، بیا رو دوش من بشین تا تو رو ببرم پایین کنار بقیه.» 

      وقتی «پا طلا» به کمک «لباس آبی» نشست روی صندلی، «لباس صورتی» آرزویش را گفت: «من دلم میخواد دست یه دختر بچه باشم. او هر روز موهامو شونه بزنه، باهام بازی کنه. دوست ندارم صبح تا شب توی اتاق بیکار بمونم.»؛ یک عروسک تپل که اسمش «لپ قرمزی» بود، نشسته بود بالای کمد. صدایش را بلند کرد و گفت: «صاحب من یه دختر مهربون بود، اما هر وقت عصبانی می شد لُپای منو میکشید. من دلم میخواد باز یه بچه کوچولو پیدا بشه و لُپامو بکشه.»؛ همه ی عروسک ها خندیدند. «خاله سارا» هم خندید. حالا دیگر نوبت «سروناز» بود که آرزویش را بگوید.

ـ« آرزوی من با شماها فرق می کنه. چون هر شب آرزو میاد دیدنم و منو تو بغل می گیره. من دلم میخواد خدا یه دختر دیگه مثل «آرزو» به «خاله سارا» بده تا اون حالش بهتر بشه و مجبور نباشه شبا قرص اعصاب بخوره. آخه رفتن «آرزو» دل مامانشو شکسته.

     «آرزو» حرف های عروسکش را که شنید، غصه اش گرفت. از پشت پرده بیرون آمد و تا کنار تخت پرواز کرد. «خاله سارا» همانطور که چشمهایش بسته بود، احساس کرد بوی دخترش «آرزو» به مشامش خورد. بی اختیار دست هایش را از هم گشود و گفت: « دخترم، آرزوی من، تو کجایی؟ بیا تو بغل مامان.»

«آرزو» مثل نسیم پیچ و تاب خورد و در آغوش مادرش جا گرفت. «خاله سارا» با تمام وجود هوای معطر دور و برش را بویید و لبخند زد. عروسک ها اشک نداشتند که از چشمهایشان سرازیر شوند. فقط توی دلشان برای «خاله سارا»، دعا کردند.

    «آرزو» برگشت سر جایش. «خاله سارا» چشم هایش را باز کرد. عروسک ها را دید که سر جایشان هستند، اما به نظرش آمد که چشمهایشان برق عجیبی می زنند. انگار زنده بودند. انگار حرف های گفتنی زیادی داشتند. «خاله سارا» حالش بهتر شده بود. صدای اذان از گلدسته مسجد محله شان بلند شد. او هم برخاست و وضو گرفت و دو رکعت نماز صبح در اتاق عروسک ها خواند و تا طلوع خورشید همانجا ماند. وقتی شوهر «خاله سارا» می خواست سر کار برود، او از اتاق عروسک ها بیرون آمد و گفت:« آقا، میشه امروز از اداره مرخصی بگیری و توی خونه بمونی. احتیاج به کمک دارم.»

ـ« آهان، فهمیدم. می خوای عروسکا رو حمام کنی. ولی باشه برای روز جمعه. امروز اصلاً وقت ندارم.»

«خاله سارا» لبخندی بر لب نشاند و گفت:« امروز باید کمک کنی عروسکا رو بذاریم تو ماشین و توی شهر بگردونیم. بعد بین بچه هایی که دلشون عروسک می خواد، تقسیم کنیم. عروسکا باید تو بغل بچه ها باشن. نه تو اتاق دربسته.»

صدای شادی و خنده از اتاق عروسک ها بلند شد. «خاله سارا» شنید. شوهر «خاله سارا» هم شنید. آن ها دیگر فکر نمی کردند، خیالاتی شده اند.    


نظر شما