هديه ی بهاره

   6800

خاطره ای از بانوی مجاهد «صدیقه انجم شعاع» از دوران جنگ تحمیلی


وانت خاكی رنگ كنار سنگر تداركات ايستاد. راننده پياده شد و تداركات چی را صدا زد. علی پرواز. هوا سرد بود. بچه ها تو سنگر بودند. علی دوید طرف راننده.

ـ برادر پرواز، كارتن های رديف اول تا سوم مال شماست، بی زحمت زود اونا رو بيارين پايين. بايد تا خط جلو برم. هوا داره تاريک ميشه. علی، بچه ها را به كمک گرفت.

ـ بچه ها بيايين كمک كنين اين بسته ها رو ببريم تو سنگر. جيره ی زمستونی رسيد. جايزه تون هم يه كمپوت خنک كه تو اين هوای سرد می چسبه و تند تند بسته ها را داد دست بچه ها. روی بسته ها و كارتن ها نوشته شده بود: اهدايی از سوی امت حزب ا... به رزمندگان اسلام.

علی بسته ی آخر را گرفت توی بغل و از بالای وانت پريد پايين. به راننده علامت داد كه برود.

                                                      ×××××××××××   

بهاره مشق نمی نوشت. روی كاغذ خط می كشيد. جمع و تفريق می كرد. دو تا كمپوت ...

« مامان، قيمت كمپوت چنده ؟»

مادر، گوشه اتاق خم شده بود روی چرخ خياطی. سوزنش را نخ می كرد. سرش را آورد بالا.

« قيمت كمپوت رو برا چی می خوای؟ »

« می خوام، شما بگين .»

« بيست و پنج تومن ... » و دوباره خم شد روی چرخ خياطی. چشم هايش كم سو شده است. 

بهاره، روی كاغذ جلويش نوشت، (25 + 25) بیست و پنج باضافه ی بیست و پنج می شود، پنجاه. بعد داد زد: « مامان، پنجاه تومن بهم ميدی؟ »

« پنجاه تومن؟ از كجا بيارم؟ »

« از اون پولايی كه بابا گذاشته بود سر طاقچه؟ »

مادر با تعجب رويش را برگرداند طرف بهاره.

« تو دوباره فضولی كردی ؟! »

« نه به خدا ، فقط ديدم وقتی بابا می رفت يه چيزی گذاشت لب طاقچه. »

مادر از پشت چرخ خياطی بلند شد و رفت سمت اجاق گاز. همه چيزشان در همين يک اتاق است. قابلمه را از سر اجاق برداشت. نگاهش به بهاره است كه نزديک پنجره خم شده روی دفترش.

پرسيد: حالا برای چی پنجاه تومن می خوای؟

بهاره سر از روی دفترش برنداشت. سؤال مادرش را هم جواب نداد. انگار اصلاً نشنيده است.

مادر سفره را نزديک بهاره پهن كرد روی زمين. گفت: گوشات نمی شنوه، پرسيدم برای چی پنجا تومن میخوای؟ بهاره دفترش را بست و نشست كنار سفره. با لبخند جواب داد: نميشه بگم!

ـ پس فردا خانم حميدی پول لباسهايی كه براش دوختم، می آره ...

بهاره تكه ای كوچک از نان برداشت، توی ظرف ماست زد و گذاشت توی  دهانش. ابروهايش را انداخت بالا و با دهان نيمه پر گفت: پس فردا ديره، برای صبح می خوام .

اشک نشست گوشه ی چشمان مادر.

ـ كاش زودتر گفته بودی، امروز هر چی پول داشتم دادم به صابخونه برا اين قوطی كبريت كه توش می شينيم. ديگه پولی برام نمونده. بايد منتظر مشتری ها باشم تا ... » نخواست جلوی دخترش اشكهايش بريزد. پا شد و از اتاق رفت بيرون. با خودش حرف زد: تا بابات بياد هزار بار بايد بميريم و زنده شيم. تازه اگر اونم سالم برگرده. »

بهاره شامش را خورد و برگشت سر جايش. صفحه ی آخر دفتر مشقش را آورد و رويش نوشت: « مامان، پول ندارد. »

                                                    ××××××××××××

علی گوشه ی سنگر بسته های اهدايی را مرتب روی هم چيد. 

ـ دست مردم درد نكنه، چقدر خوراكی فرستادن.

كارتنی را كه رويش با ماژيک آبی و خط درشت نوشته بودند كمپوتجات، جدا گذاشت تا بعداً به قولش وفا كند و بين بچه های سنگر تقسيم كند. تنها بود. همسنگرانش رفته بودند برای تجديد وضو. با بيست و هفت هشت سالی كه داشت برادر بزرگتر دوستانش بود. اذان مغرب نزديک بود. از سنگر رفت بيرون. نگاهی به آسمان كرد. ابری بود. خيره شد به ابرها. سياه بودند و خاكستری. شايد تا آخر شب ببارند. به نظر او اينطور آمد. روزهای آخر پاييز سپری می شد. آه كشيد. امشب نمی توانست از پشت ابرهای تيره ستاره ی دخترش را تماشا كند. از وقتی اعزام شده بود به اين منطقه، ستاره ای را نشان كرده بود، برای بهاره يكی يكدانه اش.  &


نظر شما