ناهار روز اول عید

   7700

خاطره ای از بانوی مجاهد «صدیقه انجم شعاع»


خانم «صدیقه انجم شعاع» یکی از هزاران شیر زن دلاور ایرانی است، که در دوران هشت ساله جنگ تحمیلی به شهرهای جنگی رفته تا همسر رزمنده اش را در راه مبارزه و دفاع از دین و سرزمینش پشتیبانی و حمایت کند، نام این زنان وارسته در تاریخ ایران جاودان خواهد ماند.

    روی زمين وسط آشپزخانه نشسته ام. پياز پوست می كَنم. می خواهم «آبگرمو» درست كنم. يک غذای كرمانی. روز اول عيد است. «زهرا» و «طاهره» سيب زمينی ها را پوست كنده اند، دارند خرد می كنند. 

زهرا نوعروس است. طاهره هم بچه ندارد. با داشتن دو تا بچه ی دو ساله و چهار ساله، حكم خواهر بزرگتر را برايشان دارم. سه تا خانواده كوچک توی يک واحد از آپارتمانی سه طبقه. با هم زندگی می کنیم. طبقه آخر. خيلی صميمی! بقيه واحد ها هم همينطورند. خانواده رزمنده! شوهرها يا منطقه هستند يا تو قرارگاه. چند تايی شان دو سه روز يک بار شبها می آیند. بعضی هايشان هم هفتگی. همين قدر هم كه می ديديمشان غنيمت است. بالاخره از شهرمان بهتر بود كه ماه به ماه هم پيدايشان نمی شد.

    بلند می شوم، يک قاشق روغن می ريزم روی پيازها و می گذارم سر گاز. زهرا می گوید: « عَوِضِ سبزی پلو با ماهی ، روز اول عيد بايد آبگرمو بخوريم. طاهره جواب می دهد: « نه اينكه حالوُ هر سال كرمون سبزی پلو با ماهی می خوردی! ـ «ها بله كه مي خوردیم. خونواده ما از همو قديم اَعيون بودن.»،  می خندم. صدای جلز و ولز پيازها بلند شده. بويَش پيچيده توی آشپزخانه. نمک، ترخون و شنبليه خشک هم اضافه می كنم. «زهرا» شيشه رب گوجه را از يخچال بيرون می آورد.

ـ « رب زياد بريز توشون. آبگرمو بايد خوش رنگ باشه! »

طاهره سيب زمينی ها را می شويد.

    ـ « دخترِ اَعيون ، ايجوُ منطقه جنگيه، اسراف نمی با بكنيم. »، دو تا قاشق رب می ريزم و بهم می زنم. می گويم: « طوری نی. اِمرو عيده نمی خوا صرفه جويی بكنيم. راس ميگه «زهرا»، آبگرمو بايد خوش رنگ باشه! »

    «زهرا» از حرفی كه می زنم، خوشش می آيد. دو تا پارچ آب می ريزم تو قابلمه. آبش بايد زياد باشد. آخر جمعيت مان زياد است. با بچه ها شانزده هفده نفر می شويم. برای ناهار ظهر همه اهل ساختمان را وعده گرفته ام. «آبگرمو» پيشنهاد خودشان بود. در قابلمه را می گذارم تا جوش بيايد. سيب زمينی ها را آخر سر اضافه مي كنم . «زهرا» آه می كشد و می گويد:

    ـ «الان همه رفتن سر مزار بابا بزرگی. بعد ميرن خونه دايی مراد. ننجونی تو خونه اونا زندگی می كنه. اگر بِدونِن ظهر تو خونه دايی مراد چه خبر ميشه. همه هستن. ننجونم هيفده تُ نِوِه داره.»، معلوم هست دلتنگ خانواده اش شده است. همه دلتنگ هستيم. به خصوص حالا كه روز اول عيد است. همانطور كه حرفهای «زهرا» را گوش می كنم، راه می افتم به سمت اتاق تا سری به بچه ها بزنم. بی سر و صدايی شان مشكوک می زند. «زهرا» و «طاهره» هم دنبالم راه می افتند. زهرا می دود، پسر دو ساله ام را بغل می زند و محكم می بوسد. بچه جيغش در می آيد و جای بوسه زهرا را پاک می كند. همه می خنديم .

    از پشت پنجره بيرون را نگاه می كنم. خيابان خلوت است. از پنج شش ماشينی كه رد می شوند سه تايشان نظامی هستند. توی زمين خالی روبروی ساختمان، گل فروشی بساط گل و گلدان پهن كرده است. گل های «بنفشه» ، «رز» ، «سنبل» و «گلهای آپارتمانی» . فكری به ذهنم می رسد.

ـ « زهرا خانم ! طاهره خانم ! بيايِن ای روز اول عيدی برا خودمون جشن بگيريم.»

«زهرا» گفت: راس ميگی به خدا! مثلاً اِمرو روزِ عيده. نه ديدی نه بازديدی. نه سری نه صدايی!»

طاهره ادامه می دهد: نه تِلويزيونی كه لااقل سرگرم بشيم ... »

ـ «خيلِ خُب آيه يأس مَخونِن . الان يه سفره قشنگ پهن می كنيم، وِسِطِ ای اتاق. به خانما همسايه هم می گيم هر چی خوردنی دارن وَردارَن بيارَن. عكسَم می گيريم.»

دختر چهار ساله ام می پرد هوا.

ـ « هورا !»

    «زهرا» فرزی می دود و از اتاق خودشان يک سفره گل آبی قشنگ می آورد و وسط اتاق پهن می كند.

ـ « ای سفره رو جِهازِمه. هنو يه بارَم اَزِش استفاده نِكِردم.»، در يک چشم به زدنی سفره پر می شود از خوراكی های رنگارنگ. «كمپوت گيلاس»، «شيرينی نان پنجره ای»، «كماچ سهن»، «تخمه آفتابگردان» و «پسته». بچه ها دور تا دور سفره می نشينند. بدون اجازه به همه خوراكی ها ناخنک می زنند. «زهرا» از همه عكس می گيرد. تكی و دسته جمعی. لباس نو نداريم كه بپوشيم. اين را «طاهره» می گويد. در حالی كه لباسهای پسرم را عوض می كنم جوابش را می دهم.


نظر شما