يک بسيجی، آسمانی شده بود!

   6884

داستانی از مادری مجاهد بنام «صدیقه انجم شعاع»


تانک بی­قواره برايش دهن كجی می­كرد. حسين، بار اول محلش نگذاشت ولی وقتی ديد تانک گنده بک، پررويی را از سر گذرانده، بي هيچ حرفی، انگشت اشاره اش را بالا آورد و تو هوا برايش خط و نشان كشيد: « حالا می بينيم كی زورش بيشتره!»

    تانک آهنی از رو نرفت. گاز داد و چند متر آمد جلو و جير جير صدا كرد. حسين خنديد. توی دلش گفت:« ترسيدم جون تو!»

خورشيد رسيده بود وسط آسمان. تانک بد قواره با ده بيست تا تانک از خودش بد قواره تر، خيال حمله داشتند. هی جير جير می­كردند و خاک می­فرستادند تو هوا، حسين محلشان نمی­داد كه هيچ، سر به سرشان هم می گذاشت. از پشت سر بسيجی­های بزرگتر، گاه گاهی طرفشان گلوله می­انداختند. زياد گلوله نداشتند. اول جنگ بود و مشكل مهمات برای بچه های سپاه و بسيج! هر وقت گلوله به تانک­ها نمی­خورد، حسين می­ديد كه تانكی كه از همه جلوتره  چطوری پوزخند می­زند و هيكل زشتش را به رخ می­كشد. دلش می­خواست يک تو دهنی حسابی بهشان بزند. اما چه جوری؟

    چشم دوخت به تانک­های بدقواره. انگشت وسطی­اش را گذاشت وسط پيشانی­اش و خطاب به آنها گفت: «خيال می­كنين توی اين كله مغز نيست. هست خوبش هم هست. كجاشو ديدين؟ يه نقشه براتون بريزم كه تا خود بغداد عقب نشينی كنين.»

    تانک بی­مغز، كار حسين را تقليد كرد . لوله درازش را جمع كرد طرف برجكش. تق تق تق . فكری به كله آهنی­اش نرسيد. حسين پنجه­هايش را باز كرد و گذاشت دو طرف سرش، و برایش شکلک درآورد. تانک آهنی از شكلک حسين، حرصش گرفت. لوله اش را باز كرد. گاز داد و كمی آمد جلوتر. جير جير!

حسين، بچه ها را صدا زد: « بچه ها! آماده باشين. عصبانی شدن. ميخوان حمله كنن.» ولوله­ای افتاد تو بچه ها: گلوله نداريم . حالا چكار كنيم؟ عقب نشينی، نه، هيچوقت. مقاومت، با چی؟   

حسين دنبال راه حل می­گشت. نارنجک كه داريم  و جان ناقابل در راه وطن! تانک­ها نزديك می­شدند. فكر حسين را هيچكس نمی­توانست بخواند. نارنجک­ها را بست دور كمرش، چفيه را انداخت دور گردنش. تصوير باباش از جلوی چشمانش رد شد، و مادرش وقتی با چشمان بارانی، پشت سرش آب می­پاشيد، احساس کرد. اشكهای خودش هم روان شد روی گونه های گرمش: «اين كار رو به خاطر همه مادرها و خواهرای كشورم انجام ميدم.»

    تانک­های بدقواره همينطور می­خزيدند و می­آمدند جلو. حسين در تصميمش شک نداشت. دلش قرص قرص بود. بي خيال ترس و وحشت. دل كوچک و مهربانش را برداشت و يک لحظه رفت جماران، خدمت امام. سرش را گذاشت روی سينه آقا...« عزيز فاطمه! ممنونتم كه راه راست رو نشانم دادی، حتما از اين كاری كه ميخوام بكنم راضی هستی، اون دنيا هوای منو داشته باش.»

    تانک­ها نزديک و نزديک تر می­شدند. قلب حسين تو سينه­اش آرام و قرار نداشت. پرنده روح بزرگش هم مرتب خودش را می­كوبيد به قفس تن كوچك صاحبش. حسين از خاكريز رفت بالا. همانجا راست قامت ايستاد . زل زد به تانک­های بدقواره. انگار مسابقه سرعت گذاشته بودند. دلشان لک زده بود برای اشغال سرزمين ايران ...« كور خووندين، تا ما زنده ايم، اشغال وطن عزيزمون به دل سياهتون می­مونه! » تانكی كه از همه پرروتر بود، از بقيه زد جلو. دلش می­خواست ببيند، كی حسين از ترس پا به فرار می گذارد. حسين قصد فرار نداشت. منتظر بود تا تانک لندهور نزديكتر بشود. نزديک، و نزديک­تر. آنقدر نزديک كه حسين بتواند تصميمش را عملی كند. صدای مهيب انفجار و تانكی كه شعله ور شد، همه حواس­ها و نگاه­ها را متوجه يك نقطه كرد. نقطه ای كه چند لحظه پيش حسين آنجا ايستاده بود. همه ديدند. هم­عراقی­ها، هم­ايرانی­ها؛ بقيه تانک­ها زدند دنده عقب. با سرعتی باورنكردنی. در ميان دود و آتش، عطر خوشی پيچيد تو فضا. روح حسين آزاد تو هوا می­چرخيد. خوشحالی بچه های زمينی را می­ديد. از فرار دشمن، اما اشک هم می­ريختند مثل ابر بهار! حسين چه فداكاری عظيمی كرده بود! وقتی بسيجی­های زمينی داشتند خاكستر تانک سوخته را می­­بوييدند تا بوی حسين را استشمام كنند، فرشته­ها حسين را با خود می­بردند. يك بسيجی، آسمانی شده بود.

 


نظر شما