بيست و يكی نان در سفره

   6742

خاطره ای از بانوی مجاهد «صدیقه انجم شعاع»


باز وقت رفتن بود . بانگ جرس كاروانيان، عاشقان ديار شهادت را به نوای دلنشين « هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم ا... » فرا می­خواند. مرد خانه ما مسافر هميشگی اين قافله بود. من هر بار با قطره اشكی او را بدرقه می­كردم. لبی به دعا می­گشودم و گوشی به سفارشات او كه ما را به خدا می سپرد. دست­های كوچك دو فرزندمان در فضا می چرخيد و لبخند شادی بخش آنها­، توشه سفری بود كه پدر برای روزهای دوری از ما و دلتنگی هايش، با خود به سفر می­برد. تكيه گاه محكم خانه می­ رفت و ما به اميد بازگشت دوباره او، سايه ی سبز صبر را به حمايت از خويش فرا می ­خوانديم.

     يكی از روزهای آذر ماه سال 1365 بود. شهر ما از ميهمان ناخوانده سرمای زودرس، به پوشش سنگين برف تن داده بود. از ده روز پيش از آن، خورشيد در پشت ابرها خيمه زده بود و ما را كه كار خيلی مهمی در بيرون نداشتيم، خانه نشين كرده بود.

آن روز صبح سرما به اتاق ما هم سرک می­كشيد. بخاری داشت كم كم از گرمی می­افتاد. نفتش به آخر رسيده بود و ديگر نفتی در خانه نداشتيم. پدرم روز پيش گالن­های نفت را برای تهيه نفت برده بود و تا آن ساعت هنوز نيامده بود. حتماً بارش برف شب گذشته كه هنوز هم ادامه داشت، او را هم زمينگير كرده بود.

    پرده پشت پنجره را كنار زدم. بيرون را نگاه كردم. دانه­های برف تند تند از سينه آسمان جدا می­شدند و بر روی زمين می­نشستند. سوز سردی از منفذهای پنجره به داخل اتاق خزيد و سردم شد. بخاری ديگر خاموش شده بود. دستی به بدنه آن زدم. سرد سرد بود. متوجه بچه ها شدم. پسر هشت ماهه ام هنوز خواب بود. اما دختر سه ساله ام از سرما به گوشه ای خزيده بود و زانوانش را در بغل جمع كرده بود. خودم هم از شدت سرما می­لرزیدم . داخل اتاق مثل داخل يخچال شده بود .

    چاره­ای نبود می­بايست خودمان را گرم كنيم. دو تا پتو روی پسرم كشيدم و دخترم را هم كت و كلاه پوشاندم و به انتظار نشستم تا نفت برسد.

   خانه مان در منطقه­ ای دور از مركز شهر احداث شده بود. به علت ساخت و سازهای جديد، كمتر مغازه ای برای رفع احتياجات روزمره در دسترس بود و ما احتياجاتمان را از مركز شهر تهيه می كرديم. نفت كوپنی كه ديگر تكليفش معلوم بود. سرما و بارش برف و باران و نبود مرد خانه مشكلات­مان را چند برابر كرده بود. پيش خودم فكر می­كردم: «الان همه به كار و زندگی خودشان مشغولند. حتی همسايه ای هم از حال ما خبر ندارد. چه برسد به فاميل؛ با وجود كيلومترها فاصله كه با آنها داريم!» بيشتر سردم شد. دخترم در كت و كلاه به خواب رفته بود. يادم آمد كه صبحانه نخورده ام. ساعت 8 بود. هوس يك آش داغ كردم . هنوز از جايم بلند نشده بودم كه دخترم چشمهايش را باز كرد و صدايم زد:

 « مامان من گشنمه!»

« چشم. اگر چند دقيقه صبر كنی خيلی زود يه آش خوشمزه درست می­كنم.»

صدايش در آمد: « من آش نمی خوام ... نون و پنير می خوام. »

    برای آوردن نان به آشپزخانه رفتم. سفره را كه باز كردم، ای وای! تازه يادم آمد كه نان هم نداريم. تهيه نان با برادرم بود كه هر شب برای اينكه ما تنها نباشيم، پيش ما می­آمد. صدای دخترم به گريه بلند شد: « من گشنمه، نون می خوام، سردم ميشه!»

    برای رفتن به نانوايی دير بود. تازه نزديكترين نانوايی با خانه ما دو كيلومتر فاصله داشت. كم كم داشتم كنترل اعصابم را از دست می­دادم. به بارش برف چشم دوختم، دانه های برف برايم شكلک در می آوردند. یک لحظه از آن ها بدم آمد، كار را برای همه سخت كرده بودند. بغض راه گلويم را گرفته بود ... اگر برف نمی باريد، اگر نانوايی نزديک خانه مان بود، اگر برادرم يادش نرفته بود كه نان بگيرد، اگر تلفن داشتيم، اگر نفتمان تمام نشده بود، اگر .... با صدای بلند زدم زير گريه. بی اختيار همسرم را صدا زدم: « آقا ... آقا ... »

دستی به شانه ام خورد .

« مامان، بابا كه نيست داری صداش می زنی! »

دخترم بود. صدايش از سرما میلرزيد­. او را در آغوش گرفتم. لپهای يخش را بوسيدم.

 گفتم: « آخه ، تو گشنه ای و نون نداريم. سرما هم كه هست. »

« نه من زياد هم گشنه نيستم، صبر می كنم تا آش درست كنی؟ »

خوشحال شدم. برخاستم و توان گرفتم. دخترم هم معنی استقامت را می­فهميد. خيلي زود با موادی كه در خانه داشتم، آش درست كردم و رفع گرسنگی­مان شد.

ظهر گذشته بود. زنگ در خانه به صدا در آمد. پشت در پدرم ايستاده بود، با گالنی نفت در يک دست و بقچه ای در دست ديگر! صورتش از سرما سرخ شده بود. پدر بقچه را به دست من داد و گفت: « نون گرفتم. ده تا. اينجوری چند روزی خيالتون از نون گرف


نظر شما