بلیتی برای بهشت

   7770

مترجم: کامران کارآموزیان


   زمانی یک کودک به نام «جان» بیمار بود. او مبتلا به یک بیماری سخت و نادر بود. به طوری که پزشکان اعتقاد داشتند، او مدت زیادی زنده نخواهد ماند؛ هرچند تاریخی برای آن نداشتند. «جان» مدت طولانی در بیمارستان بستری بود. او غمگین بود و نمی دانست که چه اتفاقی خواهد افتاد، تا یک روز یک دلقک بر حسب اتفاق از کنار او عبور کرد و دید که «جان» چقدر غمگین است. دلقک جلو آمد و گفت:

-" برای چه چیز اینجا این همه غمگین ایستاده ای. آیا کسی با تو از بهشتی که متعلق به بچه های بیمار است صحبت نکرده است؟"

«جان» سرش را مشتاقانه تکان داد و به حرفهای دلقک گوش داد.

-"خوب، آنجا بهترین مکانی است که می توانی تصور کنی، حتی خیلی بهتر از بهشتی است که پدرها و مادرها وارد آن می شوند و یا از آن سخن می گویند. این بهشت پاداش کودکانی است که بیمار می شوند، اما برای ورود به آن یک شرط وجود دارد."

«جان» با نگرانی پرسید: چه شرطی؟

- " تو نمی توانی وارد آن شوی، اگر یک کیسه خاکستری شبیه به اینی که من بهت میدهم را پر نکنی!" دراین لحظه، دلقک یک کیسه از زیر ژاکت خود بیرون کشید و به «جان» داد. " تو خوش شانس هستی که من یکی از این کیسه ها داشتم تا به تو بدهم. تو باید این کیسه را از یادداشت هایت پر کنی تا بتوانی بلیت ورود به بهشت را خریداری کنی!"

«جان» گفت:

-" یادداشت؟ آن که هیچ استفاده ای ندارد، و من هم که پول ندارم!"

-"نه، این ها یادداشت های معمولی نیستند؛ پسرم! شما کارهای خوبی را که در روز انجام می دهی، یادداشت می کنی و شب هنگام فرشته ای آنها را می خواند و اینها بلیت ورود تو به بهشت خواهد شد."

«جان» با تعجب گفت: واقعا؟

-"البته، مطمئن باش و برای پر کردن کیسه ات عجله کن. تو مدت زیادی بیمار بوده ای و ما نمی دانیم که وقت کافی برای پر کردن کیسه ات داری یا نه؟ این یک فرصت منحصر بفرد برای توست!"

دلقک عجله داشت و وقتی اتاق را ترک کرد، «جان» به فکر فرو رفت. آن روز وقتی مادرش به دیدن او آمد، «جان» شادتر از هر روز بود و لبخند می زند. خوشحالی پسر، لبخند را به چهره مادرش نشاند. وقتی که او تنها شد، روی یک تکه کاغذ نوشت:

-"مادر، امروز لبخند زد."

او تکه کاغذ را در کیسه انداخت.

    صبح روز بعد، وقتی «جان» به سراغ کیسه اش رفت، یک بلیت واقعی برای ورود به بهشت در آن دید. بلیت بسیار جذاب به نظر می رسید و «جان» بسیار هیجان زده شده بود. او آن روز را نیز صرف خشنود کردن پزشکان و پرستارها کرد. او در این کار سایر کودکانی را هم که احساس تنهایی و غم داشتند، شریک ساخت. او حتی برای برادر کوچکترش جوک تعریف کرد و کمی نیز مطالعه کرد و برای انجام هر یک از این کارها یک تکه کاغذ در کیسه اش انداخت. پس از آن، «جان» هر روز با خوشحالی از خواب بیدار می شد تا بلیت هایش را درون کیسه ببیند. او با خوشحالی و تلاش سعی می کرد تا کیسه اش را پر کند تا بتواند وارد بهشت شود. در مدتی که «جان» مشغول پر کردن کیسه اش بود، به محبوب ترین کودک بیمارستان تبدیل شد. او در راه شاد کردن دیگران بسیار تلاش کرده بود و پایان راهی که او صرف خوشحال کردن دیگران کرده بود، این بود که سلامتی اش را به طور کامل بدست آورد. هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است و او چگونه شفای کامل گرفته است.

 

اما واقعیت این بود که او هر شب کمی از بهشت را وارد کیسه کهنه و خاکستری اش می کرد و منتظر بهترین روز زندگی خود برای فردا بود.  


نظر شما