سنگ صبور

   13227

فاطمه مهسا کارآموزیان


    هراس تنهایی در فضای کوچک اتاقی حکمفرما بود. در آن تنهایی، زنی هراسناک اشک می ­ریخت. گذر تلخ زمان وجود نحیفش را پژمرده کرده بود. خاطرات نه چندان دور به پیکرش چنگ می ­زدند. در آن لحظه، هجوم دردناک خاطرات، اشکهایش را به ضجه ای دردناک تبدیل کرد. سنگینی دردناک هجمه ها تاب و توانش را ربوده بود. او با خود تکرار می ­کرد: ای زندگی اندکی آرامتر، من توان از کف داده ام!

    او با صدایی لرزان فریاد می ­زد که ای به ظاهر دوستان قبل از آنکه دشنه نامهربانی تان را بر پیکره ام فرود آورید، کمی دنیا را از دید من نگاه کنید! هان! کفشهایم از آن شما، آیا دوست دارید با آنها از همان مسیری که من رفتم، راه رفتن را تجربه کنید؟

    در آن تاریکی مرواریدهای اشک از گونه اش سرازیر شد! با دستانی تهی و فارغ از کینه، مرد زندگیش را صدا می­ زد. با کسی که لحظه لحظه خاطرات جوانیش را سپری کرده بود! در آن خلوت او به مرد زندگی اش گفت: آیا اکنون تنهایی و تحمل بی­ مهری حق من است؟ او با لبخند دوست داشتنی یک مادر در خلال گریه فرزندش را صدا کرده و برایش دعا می کرد. صدای بی رحم زمان همراه با تاریکی شب او را با خود به اعماق دلتنگی برد. زن از ته دل فریاد زد، با شما هستم! با شما که ادعا کردید مرا نخوانده، می­ شناسید. با شما که مرا قضاوت کردید. با شما که گاه و بیگاه سیل دشنام و تهمت خود را بر پیکر من روا داشتید. با شما که همانگونه که جسم مرا سیاه و کبود می­ کردید، روحم را کشتید. من همان رایحه گل هستم!

    من یک زنم! من آفریده شده ام تا محبت را با دستانی عاشق به دنیا هدیه کنم! من همان سنگ صبوری هستم که دلم از دریاست! من از دنیای پریا آمده ام تا دستان شکوفه را به باغ محبت پیوند زنم! من تجلی هنر زیبای خلقتم! من به زمین آمده ام تا دوست داشته باشم و دوستم بدارند!



نظر شما