حکایت درویش و پادشاه

   13245


درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می­کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره­ های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می­خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است! چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می­خواست نزد کریم خان رفته و تحفه­ ای برای خان ببرد! پس جیب درویش را پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد! روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.
ناگهان چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم، نه تو! کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .


نظر شما