مرا ببین، مرا دریاب!

   14818

فاطمه مهسا کارآموزیان


     شب به نیمه نزدیک می شود، اما فرشته ای کوچک همچنان در جدال با زندگیست. دستانش کوچک، بدن نحیفش لرزان و رخسارش پریده رنگ است. دست تمنایش را به سوی هر ماشین دراز می­کند و دسته گلی را پیش می­ برد، شاید کسی برای معشوقش گل بخرد. دستانش لرزان است. جثه کوچکش، میان باد و بوران هراسان است. کبودی صورتش، خاطره کودکیش است، ولی مصمم ایستاده تا شاید شاخه گلی بفروشد.

    عروسکم، تو که بی هیچ هراسی به دنبال خریدار از این سوی به آن سوی می دوی، آیا می دانی شاید بهای این شاخه گل جانت باشد. دخترکم، من تو را می­بینم و با هر بار دیدنت، بی آنکه تو بدانی، اشک میریزم. نمی ­دانم که هستی؟ نمی­ دانم چه کسی، تو را زمانی که باید شور و شوق بازی داشته باشی، به کار اجباری وا می­دارد و زندگیت را بازی می ­دهد. نمی­ دانم دنیای کودکیت چه رنگی دارد، وقتی هراس نداشته­ هایت را داری؟ نمی­ دانم وقتی نگاه بی تفاوت عابرین دلت را می ­آزارد و خاطر کوچکت را پریشان می­ کند، تو با چه حسی زندگی را لمس می­ کنی؟

    آنگاه که نگاه مهربان زن عابر، چشمان خسته ات را نوازش میدهد و برق شکلاتی که در کف دستت می­نهد به تو رمق ایستادن می­ دهد، تو زندگی را با چه رنگی نقاشی میکنی؟ وقتی هیاهوی مدرسه رفتن کودکان را با چشمانت دنبال می­کنی، چگونه سهمت را از زندگی، ترسیم میکنی؟ وقتی از پشت ویترین­ های پر زرق و برق عبور میکنی، خودت را به شکل کدام عروسک، تجسم می­کنی؟ آیا وقتی دست نوازشگر پدری را بر سر فرزندش می بینی، از خود می­ پرسی نوازش چه حسی دارد؟ آنگاه که خستگی راه رفتن­ های طولانی مدت، تو را از پای می­ اندازد، آیا درد پاهایت اجازه می­دهد، به پارگی کفشهایت فکر کنی؟ زمانی که رنگ شادمانی بازی کودکان، چشمانت را خیره می­ کند، آیا میتوانی به زخمهایی که به پیکر و روح لطیفت خورده است، فکر کنی؟ زمانی که قهقهه خنده رهگذران تو را به سوی خود می­کشد، آیا فکر کرده ای، خنده چه بخشی از زندگی توست؟

     دخترکم، بیا تا دردهایت را با من قسمت کنی. بیا به من بگو، چه غصه ای دل کوچکت را می آزارد. بیا بگو، چه دردی جسمت را رنجور کرده است. بیا با من از آروزهایی بگو، که شاید فکر کردن به آنها نیز، برایت دشوار باشد. بیا با من از اشکهایی بگو که بی ­صدا در خیابان­های این شهر ریخته ­ای. بیا با من بگو که سرما با پیکر نحیف و برهنه­ ات چه کرد. بیا تا بدانم چه کسی جسم کوچکت را سیاه و کبود کرده است.

    عروسکم، شب به نیمه نزدیک است. بیا تا برایت لالایی بخوانم. بیا تا زخم­هایت را نوازش کنم. بیا تا من با تو از دنیای پریا سخن بگویم، دنیایی که در آن کسی بی ­تفاوت از کنارت عبور نخواهد کرد. دنیایی که برای دردهایت مرهم دارد.

    با من بیا! بیا به دنیایی که اسمت بر فراز نام زندگی حک شده است. در دنیای پریا، سهم تو میان هیاهوی مبهم رهگذران گم نمی ­شود. اینجا بازیچه­ هایت، قاصدک­ هایی هستند که پیام آور شادی ­اند. بیا تا با هم سرود زندگی بخوانیم.

    کودکم، بیا و کودکی کن! شانه­ های نحیفت را به من تکیه ده، تا برای قطره های زلال اشکهایت پناهی باشم. دیگر به خود هراس راه مده. بیا دستهایت را در دستانم بگذار تا کوچکیت را فراموش نکنی. اینجا چشمان هر انسانی، دلواپس کودکی توست. بیا با هم از پلکان رؤیاها بالا رویم تا گلهای شقایق را به آوای یکرنگی دریاها بسپاریم. بیا تا غم تنهایی ات را بگوش موجهای بی پروا برسانیم، باشد که موج آنرا در گوش باد زمزمه کند و باد درخت آرزوهایت را بیدار سازد.

    دخترکم، دل من نگران توست. نگران کودکی­ ای که بر سر چهارراه ­ها فراموش می­شود و از یادش زخم هایی به جای می­ ماند، که هیچگاه مرهمی برایش پیدا نخواهد شد.

   ای دوست! بیا تا هر یک از ما مرهمی برای دل این کودکان باشیم و قدمی برای حمایت و آموزش آنها برداریم. خواه این کودک هموطن باشد و یا خواه میهمان ناخوانده سرزمین­مان باشد. کودکان را با عشق دریابیم!  


نظر شما