خاطرات یک مادر-قسمت دوم

   127928

م. عباسی


    به هر حال 9 ماه انتظار به پایان رسید. درد زایمان شروع شد. با سختی بسیار فرزندم را به دنیا آمد. خداوند یک دختر فوق العاده زیبا با وزن سه کیلو و هفتصد گرم به من و همسرم عطا فرمود. خیلی خوشحال بودم. او پیام آور حیات، عشق و روح زندگی بود. انگار با آمدنش همه چیز عوض شد. عشق برایم معنای خاصی از جنس مادر بودن پیدا کرد. زیبایی را در او می دیدم و قدرت آفرینش خداوند برایم تجلی پیدا می کرد. از این فرشته کوچک ممنون بودم به خاطر حس و حالی که در من ایجاد کرده بود. نمی دانم او را به چه تشبیه کنم که اینگونه دوستش داشتم و در وجودم ریشه کرده بود. گاهی باورم نمی شد که چنین موجود زیبایی را در شکم پرورش داده و به دنیا آورده بودم. او مال من بود و به او حس تملک خاصی پیدا کرده بودم. از نگاه کردن و بوسیدنش سیر نمیشدم. او مثل ماه می درخشید و من بسیار قدردان لطف خدا بودم، به خاطر این رحمت الهی که نصیبم کرده بود و شاید از تصورم دور بود که روزی کسی وارد زندگیم شود تا تک تک واژه های عشق را برایم معنا کند و عزیز شود. قبلاً به بچه ها خیلی علاقه داشتم ولی این احساس کجا و آن کجا! پس از زایمان هر کسی که به دیدنم می آمد، از زیبایی دخترم تعریف و تمجید می کرد و من مغرورانه خودم را از دانشگاه زندگی در رشته مادری فارغ التحصیل می دیدم و به داشتن چنین فرزندی به خود می بالیدم. با گذشت دو هفته از تولد کودک، مشکلات شروع شد، ولی نه مانند سایر نوزادان؛ بلکه نوزاد من مشکلات خاصی داشت. او نمی توانست درست شیر بخورد و هر روز وزنش کمتر می شد و رنگ زیر پلکش تغییر کرده بود و کمی مایل به کبود شده بود. اوائل هر دو مادربزرگ کودک می گفتند که نوزاد ورم دارد و چون زیاد می خوابد، نمی تواند خوب شیر بخورد. یکی دو ماه بعد درست می شود. من نیز که اولین زایمانم بود و کم سن و سال بودم و همچنین تجربه زیادی در زمینه نگهداری از کودک نداشتم برایم خیلی سخت بود، زیرا دخترم نمی توانست درست شیر بخورد و مقدار کمی هم که می خورد، آنرا بالا می آورد و در معده او چیزی باقی نمی ماند. مادر من و همسرم معتقد بودند که بچه را چشم زخم زده اند یا حرف هایی از این قبیل که من به آنها اعتقادی نداشتم. نزد هر پزشکی که می رفتم، علت را تشخیص نمی دادند.آن زمان هم مرسوم نبود طفل را به همان بیمارستانی که به دنیا آمده ببرند و حقیقت را بگویند، انجام این کار حتی به فکرم هم نمی رسید. هر دو مادربزرگ می گفتند که حتماً شیرت تلخ است و به بچه نمیسازد، باید از شیر دیگری استفاده کنی. این کار را نیز انجام دادم ولی فایده ای نداشت. او فقط وزن کم میکرد و لاغر میشد. دخترم بسیار بالا می آورد و از نظر جسمانی بسیار ضعیف شده بود. روزی را به خاطر دارم که به حدی استفراغ کرد که دیگر لباس تمیزی برایش باقی نمانده بود. مجبور شدم طفلم را در ملحفه ای بپیچم تا سرما نخورد تا وقتی که لباس هایش خشک شوند. آخر او نوزاد بود و در این مواقع نمی توانستم ظرفی جلوی دهانش بگیرم، به همین خاطر لباسهایش کثیف می شدند. زجری که طفل موقع بالا آوردن می کشید مرا اذیت می کرد. دائماً او را در آغوش می گرفتم و اشک می ریختم. از خدا می پرسیدم که آیا او بنده تو نیست؟ طفل به این کوچکی تاب و توان این همه عذاب را ندارد، آیا من تاوان خواستن و دوست داشتن زیادم را پس می دهم؟ چرا نمی توانم روزی بدون نگرانی و استرس بگذرانم، چرا کار به اینجا رسیده؟ همیشه از خداوند خواستار فرزندی سالم بودم و قرارم با خدا این نبود که نظاره گر رنج و عذابش باشم یا دیدن حال خوب او آرزویم شود. نمی دانید که این کودک چه حالی داشت. واقعاً نمی توانم تک تک آنها را به روی کاغذ بیاورم، زیرا نوشتن تمام مشکلاتی که والدین در مقابل فرزند بیمار خود دارند بسیار دشوار است. در واقع، عاجز ار بیان تمام آنچه گذشت هستم. راههای پیشنهادی معقول از جانب اطرافیان را انجام می دادم ولی نهایتاً فکر از دست دادنش دیوانه ام می کرد. نبوده، نیست و نخواهد بود؛ عزیزتر از او کسی برای من! دخترم بسیار آرام و مظلوم بود.وقتی حالش بد می شد بی تابی می کرد، او کودکی بیش نبود و نمی توانست مثل آدم بزرگ ها دردش را بازگو کند. او فقط سه هفته از عمرش در این دنیا می گذشت. بعدها شنیدم که مادرم به خواهرهایم می گفته که این بچه برای ما بچه نمیشود و باید به من آمادگی وقوع هرگونه اتفاق ناخوشایند را بدهند. کم کم متوجه شدم که ضربان قلب فرزندم خیلی تند می زند، به طوری که حتی در زمان خواب قفسه سینه اش بیش از حد بالا و پائین می شد. با بقیه بچه های هم سن و یا کمی بزرگتر دیگر مقایسه کردم، تفاوتی بین کودک من با سایر کودکان وجود داشت. با همسرم تصمیم گرفتیم نزد پزشک متخصص اطفال دیگری برویم، البته ناگفته نماند که باز هم با مخالفت اطرافیان روبرو شدیم که می گفتند شما این بچه را دکتری کردید. هر کدام از ما در یک برهه ای از زندگیمان درگیر افراد اشتباه دور و برمان می شویم و به باید و نباید آنها توجه می کنیم و اگر این چنین شود و آنها دلیل آشفتگی بیشتر برای ما شوند، باید آنها را ببخشیم و از آنها دوری کنیم، دور شویم از افکار اینگونه آدم ها؛ زیرا در دنیای قضاوت ها تنها به این نکته توجه می شود که دیگران تنها به نظر خود پایبند هستند و ظاهراً هر یک برای خود متخصص در انواع رشته های پزشکی هستند. به هر حال ما دیگر به حرف کسی گوش ندادیم، چون تجارب خانوادگی کمکی به ما نکرد و کودک را نزد پزشک متخصص اطفال بردیم. ادامه دارد...   

 

 


نظر شما