زندگی نامه دوران کودکی مارک تواین

   128826

نوشته: مارک تواین - مترجم: ماندانا قدیانی


«جان کلیمنس»، پدر ساموئل، در شهر میسوری به نام فلوریدا یک کشاورز، بازرگان و رئیس پست خانه بود. همسرش، جین کلیمنت، زنی پر تحرک و پر جنب و جوشی بود که دوست داشت به نوعی از زیر کار در برود و بعد بازیگوشی کند، اما شوهرش نمی دانست که بازیگوشی به چه معنایی است. خیلی خوب شروع نکرد و سالیان پیش وقتی اوقات فراغتی بدست می آورد، پیش خودش می نشست و چیزی اختراع می کرد. وقتی قطعه بزرگ زمین تنیسی را فروخت، زمان بسیار زیادی را صرف فکر کردن در مورد کارهای خوبی می کرد که می توانست برای خانواده اش انجام دهد. زمانیکه جوان تر بود، هفتاد و پنج هزار هکتار زمین خرید که هر کدام چند سنت می شدند و هنگامیکه قیمت زمین بالا رفت، حداقل انتظار داشت به عنوان میلیونر معرفی شود. «جان کلیمنس» یک مرد خوب و به نوعی دانشمند بود، اما یک ذره هم خوشحال نبود. فرزندانش هرگز ندیدند که او در تمام عمرش بخندد. خانم کلیمنس وقتی با عجله کارهای خانه را انجام می داد، دوست نداشت کسی در اطرافش باشد. بنابراین، شش فرزند روزها را صرف پرسه زدن بیرون شهر، جمع آوری گردو و توت می کردند و وقتی شب می شد و شام شان را می خوردند، دور آتش باز جمع می شدند و جنی، یک دختر برده، یا عمو نِد، کشاورز سیاه پوست، را نوازش می کردند تا برایشان داستان تعریف کنند. 

عمو نِد راوی معروفی بود و زمانیکه جادوگران و دیوها را تعریف می کرد، بچه ها طوری از بالای شانه های خود نگاه می کردند که انگار نصف شان انتظار داشتند موجودات عجیبی را در اتاق ببینند. تمام داستان ها با "یکی بود یکی نبود" شروع می شدند و هر کدام متفاوت به پایان می رسیدند. یکی از بچه ها، «سام کلیمنس»، قصه های عمو نِد را تحسین می کرد برای اینکه به سختی می توانست برای شب بعد صبر کند. «سام» بچه حساسی بود و همسایه ها سرشان را تکان می دادند و اظهار می داشتند که هرگز مثل یک مرد زندگی نکرد و همه همیشه از او به عنوان «سام» کوچولو یاد می کردند. هنگامیکه خانم «کلیمنس» به شهر دیگری رفت، مادر فوراً گفت: "بسیار خب، شاید هانیبال برای کارتان خوب باشد، ولی فلوریدا بیشتر به درد «سام» کوچولو می خورد که من می بایست هر تابستان را اینجا صرف بچه ها در مزرعه «کوارلز» کنم."

وقتی این نقشه را عملی کرد، بچه ها خوشحال شدند چون خانم «کوارلز» می خندید و برایشان جوک تعریف می کرد، برایشان تاب های بزرگ می ساخت، اجازه می داد گاو سواری و اسب سواری کنند و در چمن زارهایی که همه شان آرزو داشتند، جست و خیز کنند. آنقدر تفریح و ورزش کردند که دلشان می خواست بدون شنیدن داستان به رختخواب بروند. «سام» گوشتالو شد. زمانیکه اول تابستان پیش خانم کوارلز مهربان رفتند، اتفاق جالبی افتاد. خانم «کلیمنس» به همراه بچه های بزرگتر، نوازد تازه و جنی در یک واگن بزرگ جای گرفتند. «سام» خواب بود و آقای «کلیمنس» هم منتظر ماند تا بیدار شود و بعد او را سوار اسب کند تا به بقیه ملحق شود. خب، همانطور که آقای «کلیمنس» منتظر تمام شدن چرت سام بود، به اختراع جدید یا زمینش در تنسی فکر کرد و اسب را زین کرد، افسارش را به دست گرفت و بدون او رفت. هرگز دوباره به سام فکر نکرد تا اینکه همانطور که به حیاط بیرونی «کوارلز» می رسیدند، همسرش گفت: «سام کوچولو کجاست؟» 

با لکنت گفت: «چطور – چطور مگر. باید فراموشش کرده باشم.» البته از خودش خجالت کشید و سریع با اسب چابک به هانیبال رفت که سام آنجا گرسنه و وحشت زده و در خانه قفل شده سرگردان بود. وقتی سام پنج سالش شد به مدرسه رفت. قطعاً دوست نداشت درس بخواند، اما یاد گرفت خواننده و هجی کن خوبی شود. در نُه سالگی شناگر خوبی شد (هرچند هنگام یادگیری نزدیک بود سه بار غرق شود) و عاشق رودخانه بود چون تقریباً هر ساعت در روز کنار ساحل پیدا می شد. آرزو داشت با کشتی بخار سفر کند و یکبار فرار کرد و در عرشه کشتی قایم شد تا اینکه به رودخانه رسید. به محض اینکه خودش را به کاپیتان نشان داد، در ساحل پیاده اش کردند، پدرش به دنبالش آمد و یک شلاقی خورد که تا مدت ها یادش ماند. در نُه سالگی سری بسیار بزرگ تر نسبت به بدنش داشت و حتی بزرگتر هم به نظر میرسید چون چنین موهای مواج و حنایی داشت. دارای چشمان خاکستری قشنگ، صدای کشیده و آرام بود و چنان چیزهای مضحکی می گفت که پسرها به هر چیز می گفت، گوش می دادند. «ویل بوئن» و «جان بریگز» دو تا از بهترین دوستانش بودند و این سه دوست می توانستند مانند گوزن بدوند و اینکه چه موقع ماهی می گرفتند یا شنا می کردند معمولاً صرف غاری می شد که پیدا کرده بودند.  

در دوازده سالگی، یک پسر شلخته، شاد، پابرهنه و اغلب شیطون بود و فقط در دو چیز در مدرسه بهتر بود. برنده مدال هفتگی املاء شد و انشاهایش به قدری خنده دار بودند که معلم ها و دانش آموزان آنقدر می خندیدند که اشک شان در می آمد وقتی با صدای بلند می خواندند. معلمانش می گفتند او باید خودش را برای نویسنده شدن آماده کند، اما به نظر نمی رسید که در این دنیا سکاندار کشتی شدن، کار شریف و مطلوبی باشد. بیشتر عاشق رودخانه بزرگ می سی سی پی شد تا آن مکانی که می شناخت یا تصور کرده بود. پدر سام هنگام مرگ زمزمه زمزمه کنان گفت: «زمین تنسی را نفروش! دو دستی بهش بچسب چون از طریق آن پولدار می شوی!»

بعد از مرگ پدر، سام حرفه چاپگری را یاد گرفت. در ایجاد نوع و درستی سرعت عمل داشت برای اینکه خیلی زود به برادر بزرگش کمک کرد یک روزنامه راه بیاندازد. تا هجده سالگی با برادرش کار کرد و بعد به مادرش گفت که می خواهد عازم دنیا شود. «جین کلیمنس» پسرش را بسیار دوست داشت و از جدایی متنفر بود، اما وقتی دید قلبش آماده رفتن است، سراغ انجیل رفت و گفت: «بسیار خب سام، شاید امتحانش کنی، اما از تو می خواهم این کتاب را نگه داری و به من قول بدهی. از تو می خواهم این کلمات را بعد از من تکرار کنی: "رسماً قسم می خورم که زمانیکه رفتم قمار نمی کنم یا یک قطره نوشیدنی هم نمی نوشم!»

این کلمات را بعد از مادرش تکرار کرد، با او خداحافظی نمود و به خیابان لوئیس رفت. قصد سفر داشت و از آنجا که از طریق کار در روزنامه پول کافی بدست آورده بود، از نیویورک، فیلادلفیا دیدن کرد و هنگامیکه شانس سکاندار کشتی شدن در رودخانه می سی سی پی را بدست آورد، عازم آمریکای شمالی شد. زمانیکه این حرفه را یاد گرفت، شادتر از حالا در زندگی اش بود. اگر می خواستید بدانید در این موقع چه اتفاقی برایش افتاد، باید کتابی که نوشت، زندگی در رودخانه می سی سی پی، را بخوانید. کتاب های فوق العاده ای نوشت و هر چه می نوشت را با نام عجیب "مارک تواین" امضاء می کرد و این یک اصطلاح قدیمی بود که توسط سکانداران کشتی بکار می رفت تا با پرتاب سُرب عمق سنج میزان عمق آب را نشان دهند. نوشته هایش مانند انشاءهای دوران کودکی اش باعث خنده مردم می شد و حالا گرچه چند سال از مرگش می گذرد، اما هر موقع اسمی از مارک تواین برده می شود، لبخند به لب تان می آید. اگر می خواهید بیشتر در مورد کارهای واقعی سام و دوستانش، ویل بوئن و جان بریگز، بدانید، کتاب های «تام سایر» و «هاکلبری فین» را بخوانید چون در این کتاب ها «سام» ماجرای بسیار زیبای فرارشان را نوشته است. آقای کلیمنس دارای همسر و فرزندانی بود که خیلی دوست شان داشت. وقتی پول زیادی از کتاب ها و سخنرانی هایش بدست آورد، همه شان توانستند به کشورهای خارجی سفر کنند و بهترین کتاب سفرش، خارجیان بی گناه نام دارد. به نظر من که حتی پدرش هم از این کتاب خسته میشد. صحبت دوباره در مورد پدرش من را به یاد این می اندازد که به شما بگویم که زمین تنیسی هرگز هیچ رفاه و نعمتی برای خانواده کلیمنس نیاورد، بلکه به قیمتی کمتر از مالیات فروخته شد. 

 


نظر شما