دختر مجاهد - قسمت سوم

   125604

صدیقه انجم شعاع


قضیه کفش ها را بگویید بعد برمی گردیم سر حادثه.

برای  اول مهر رفتیم کفش ملی، کفش بخریم. یک کفش های قرمز مشکی دیدم، خیلی خوشم آمد، ولی مادرم می گفت نه، برای دختر دوم راهنمایی این کفش ها خوب نیست، سبکه، باورتان می شود اینقدر گریه کردم تا مادرم راضی شد و کفش ها را برایم خرید. توی مسجد جامع من تا یک ساعتی همانطور با کفش می دویدم، بعد فکر کردم اگر کفش پایم نباشد، تندتر می توانم بدوم. کفش هایم را درآوردم گذاشتم پیش مادرم. به حساب مواظبشان باشد.

ـ چی شدند؟ سالم ماندند.

ـ نه، گم شدند.

ـ خوب ادامه بدهید. رسیدید دم پله های در زنانه.

ـ همه زن ها می دویدند به سمت پله های خروجی. من چادرم را محکم زده بودم زیر بغل و از لای جمعیت خودم را می کشاندم بیرون. توی پله ها کولی ها ایستاده بودند. به دستشان طناب های سیمی و زبری بود. همینطور می زدند به هر کسی خورد. خیلی سنگین بودند. وقتی یک ضربه ای خورد به پشت کمرم این را فهمیدم. خیلی درد داشت. تکانم داد. نزدیک بود بیفتم روی زمین، ولی خودم را نگهداشتم. از خدا بی خبرها فحش و ناسزا هم می گفتند. جاوید شاه هم می گفتند. پله ها را یکی یکی دو تا دو تا دویدم تا بالا، زن ها همه همین کار را می کردند. بیشتر از همه می ترسیدیم به دست مأمورها بیفتیم. اینجا دیگر صدای تیر می آمد. بی هدف شلیک می کردند. می خواستم از عرض خیابان بگذرم و بروم کوچه رو به رو. رسیدم نرسیدم وسط خیابان، ناگهان مچ پایم به شدت سوخت. از نیم ساعت پیش از بس سنگ و آهن و شیشه شکسته زیر پایم رفته بود که حالیم نشد، ولی این بار خیلی سوخت، شدت ضربه چنان زیاد بود احساس کردم پایم نیم متر پرت شد بالا و آمد توی صورتم. خودم را کنترل کردم که نیفتم روی زمین. با یک دستم زیر زانویم را گرفتم و با دست دیگر مواظب چادرم بودم که از سرم نیفتد. لنگان لنگان عرض خیابان را دویدم. چند نفر آن طرف خیابان مرا دیدند و داد زدند ... تیر خورده ... این دختر بچه تیر خورده. خودم تازه حالیم شد. از زیر پایم همینطور خون می ریخت. رسیدم آن طرف خیابان و افتادم. بی حال شدم. چند نفر از این جوان ها دویدند و بلندم کردند روی دست و شروع کردن به دویدن به سمت  کوچه رو به روی مسجد. کم کم داشتم بیهوش می شدم. ولی صداها را می شنیدم. میگفتند برویم توی یکی از این خانه های نزدیک تا مأمورها نرسیدند. جوان ها شعار می دادند یا مرگ یا خمینی... صداهایی می آمد که می گفتند... اینها را زنده نگذارید...بالاخره رسیدند و یک دری را زدند و دویدند توی حیاط یک خانه. صاحبخانه زن جوانی بود. از لای پلک هایم او را می دیدم. انگار دستپاچه شده بود. هنوز به هوش بودم. بنده خدا رفت یک شربتی درست کرد و آورد. کسی حواسش به خوردن آب من نبود. از بس عطش داشتم و خونم رفته بود، پارچ شربت عرق نعناع را سر کشیدم. عوضی بهتر بشوم، لرزم گرفت. خون ریزیم بیشتر شده بود. کاری از دست کسی برنمی آمد، تصمیم گرفتند مرا ببرند بیمارستان. دیگر من چیزی نفهمیدم. وقتی حالیم شد کجایم و چی شده، فهمیدم توی بیمارستان کرمان درمان هستم. زخمم را بستند. دو تا متکا هم گذاشتند زیر پایم. لابد می خواستنند جلوی خونریزی را بگیرند. حالا دورم جمع شده بودند، یکی می گفت تو چرا رفتی تظاهرات... اسمت چیه، خانواده ات کجاست؟ و از این جور سؤال ها...در این میان، یکی از پرستارها که مادرش همسایه ما بود، مرا شناخت و آمد بالای سرم. از مادرم سؤال کرد که گفتم گمشان کردم. گفت سعی می کنم مادرت را خبر کنم که اینجایی. مادرم تا چهار پنج بعدازظهر از من خبر نداشت. خودشان از در بازار مظفری رفته بودند بیرون و خودشان را رسانده بودند به کوچه های اطراف مسجد و از دسترس مأمورها و کولی ها دور شده بودند. ساعتی گذشت و پسرخاله ام آمد. نفهمیدم از کجا متوجه شده بود من اینجا هستم. آمد سراغم و احوالم را پرسید. گفت دارند بیمارستان ها را می گردند و زخمی ها را می برند. بعد یادم داد که اگر مأمورها آمدند بگویم خانه ی خاله ام همین نزدیکی است داشتم می رفتم خانه که نفهمیدم و خوردم زمین و پایم شکست... گفت نگویی تیر خورده ای... اتفاقاً تعدادی آمدند کت شلواری و کراواتی و صورت تیغ زده، یکی شان آمد از من پرسید: چی شدی که من حرف های پسرخاله  ام را گفتم. گفتم داشتم می رفتم خانه که توی خیابان تیر خوردم.

ـ مگر پسرخاله ات نگفت نگویی تیر خورده ای!

ـ چرا ولی من گفتم. فکر کنم باورش نشد. واقعاً به شکل و قیافه ی کوچکم نمی آمد که تظاهرات بروم و شعار بدهم و از این چیزها...    

 می گویند حرف راست را از بچه بشنوید.

ـ بله... ( خانم اسماعیلی می خندد. البته ما بچه نبودیم...)

ـ داشتم می گفتم. اذان مغرب بود که برادر و مادرم آمدند. بنده های خدا چقدر ترسیده بودند. چقدر نگران شده بودند. همان پرستار دختر همسایه مان آن ها را خبر کرده بود. مادرم را که دیدم خندیدم. مادرم گفت تیر خوردی و می خندی!

مسئولان بیمارستان به مادرم گفتند اینجا بیمارستان خصوصیه و ما زخمی پذیرش نمی کنیم و باید مریضتان را از اینجا ببرید. اینها آنقدر از ساواک می ترسیدند که اصلاً زیاد دور و بر من هم نمی آمدند. یک عکسی از پایم گرفتند و گفتند بروید. تازه چهارصد تومان هم از ما بابت چند ساعت پول گرفتند. وقتی مرا می خواستند بلند کنند متکاها زیر پایم غرق خون بود. مرا برداشتند و بردند بیمارستان آیت ا... کاشانی. اسمش آن وقت ها 24 اسفند بود. توی اورژانس یک پزشک هندی کشیک بود. آدم خوبی بود. وقتی فهمید من توی تظاهرات تیر خورده ام، گفت اینجا مرتب مأمورهای ساواک می آیند و زخمی ها را می برند. ما سرپایی ها را مرخص کردیم، ولی این دختر که تیر خورده، ماندنش اینجا خطرناکه. بعد دو تا آمپول زد برای جلوگیری از خونریزی، زخمم را شستشو داد و پانسمان کرد. عکس پایم را نگاه کرد و گفت: گلوله از پایین مچ خورده و از برآمدگی روی پا آمده بیرون. خوبی اش این است که توی پایت نمانده، ولی هر چی در مسیرش بوده برده و ماهیچه را له کرده. استخوان هم شکسته، درد دارد ولی باید تحمل کنی. صبح بیایید برای گچ گرفتن. اینجوری بهتر است. دیر وقت شب رفتیم خانه. همسایه ها خبر شده بودند و می آمدند احوالپرسی. البته همسایه هایی هم داشتیم که انقلابی نبودند. نیش و کنایه می زدند ولی خوب، ما کاری به بدگویی هایشان نداشتیم. می دانستیم حقیم و حق همیشه بر باطل پیروز است. چند روز بعد فهمیدم حاج محمد باقدرت در مسجد شهید شده است. فردای آن شب رفتیم بیمارستان، پایم را گچ گرفتند و با دستور همان پزشک هندی توی بخش اطفال بستریم کردند. مأمورها دیگر نمی توانستند کاری بکنند. وقتی هم مرخص شدم، باز با چوب زیر بغل می رفتم مسجد. مسجدی ها می گفتند: دختر مجاهد آمد. راهپیمایی نمی توانستم بروم، ولی برنامه های مسجد را می رفتم. یک ماه پایم توی گچ بود. بچه ها رویش شعار می نوشتند. تا اینکه امام آمد و انقلاب اسلامی پیروزشد. 

 چهل سال گذشته است؛ از روزهای شعر و شعور و شعار. از روزهای ایمان و وحدت و ولایت. از روزهایی که یکی بودیم. مشت واحد. هدف واحد و برای رسیدن به اهداف مقدس، از جان می گذشتیم...

خانم فاطمه اسماعیلی ، جانباز دوران مبارزه و انقلاب، حالا با تحصیلات فوق لیسانس مطالعات زنان، در دانشکده الزهرا مشغول تدریس علوم و معارف دفاع مقدس به دختران دانشجوست. 3 فرزند پسر و یک دختر دانشجو دارد و 5 نوه. او مثل همه ی پیشتازان انقلاب و مبارزان سال 57 و پیش از آن و دهه ی شصت، نگران ادامه ی انقلاب نیست که به فرموده امام انقلاب، این کشور و این نظام به لطف الهی به جلو می رود و عقب گرد ندارد، اما دل آشوب این است که نسل کنونی و آینده نداند و نخواهد بداند که برای او چه رنج هایی برده شده و چه ارزش هایی با چه خون دادن هایی به دست آمده است.

به هر حال ما همه مسئولیم. باید باز در صحنه باشیم مقاوم و صبور و روزهای باشکوه پیروزی را در انتهای نگاهمان به تصویر آوریم. روزگاری پیروزی برطاغوت ناممکن بود اما با همت امام و امت، مجسمه ی ستم ریخت و فرو پاشید و اسلام بر بلندای تاریخ ایران اسلامی درخشید و فردا نیز کشور امام زمان(عج) بر سریر حکومت بر جهانیان تکیه خواهد زد. امید به خدا.  

 


نظر شما