از پوست انسان مصرف‌ زده بیرون بیایید

   124620

مصطفی ملکیان


من معتقدم مصرف ‌زدگی سه ویرانگری بزرگ دارد:

1- یکی آنکه مصرف ‌زدگی فلسفه‌ی وجودی زندگی را می ‌گیرد. ما آمده ‌بودیم که زندگی کنیم تا از طریق آن به چیزی ارزشمندتر از زندگی دست پیدا کنیم. آمده ‌بودیم زیستن را مقدمه کنیم برای رسیدن به چیزی مهم‌تر از زیستن؛ اما با مصرف‌ زدگی به خودِ زیستن مشغول می ‌مانیم و هرگز نمی ‌توانیم به چیزی بالاتر از زیستن استعلا و ارتقاء پیدا کنیم. به تعبیری دیگر، «پاستور» زیست، اما با چند دهه زندگی خود میلیون‌ها زندگی را نجات داد؛ یعنی به چیزی بزرگتر از زندگی رسید. همه‌‌ی ما می‌ توانیم پاستور شویم، چون همه ‌مان بالقوه پاستوریم، اما برای آنکه این ظرفیت به فعلیت برسد، نباید به خود زندگی بپردازیم؛ بلکه باید به زندگی به چشم نردبانی نگاه کنیم که قرار است از آن بالا برویم و به یک‌ چیز مهم‌تر از زندگی برسیم. مصرف ‌زدگی اما این اجازه را نمی‌ دهد، مصرف ‌زدگی ما را به جای بالا رفتن از نردبان، مشغول خود نردبان می‌ کند و حتی نمی ‌توانیم پا روی نخستین پله‌ اش بگذاریم؛ بلکه تنها دل ‌مشغول آن هستیم که این نردبان را متجملانه ‌تر و زیباتر کنیم و بر زیور آلات ‌اش بیفزاییم.

2-ویرانگریِ دوم مصرف‌ زدگی که به نظر من ویرانگری بسیاری دارد، آن است که مصرف ‌زدگی ارزش انسان را در حد جمادات پایین می ‌آورد. شما به یک جماد تنها از یک ‌منظر نگاه می ‌کنید که «این به چه درد زندگی من می‌ خورد»؛ نه بیشتر از آن. چون برای جمادات چیزی جز ابزارنگری در اختیار ندارید و جماد را به چشم ابزار نگاه می ‌کنید. مصرف‌ زدگی انسان‌ها را هم برای ما جماد می‌کند. چون مدام به هرکه نگاه می‌ کنیم، به این چشم نگاه می ‌کنیم که این برای ارضای مصرف‌ زدگی من به چه درد می‌ خورد. اگر بخواهم به تعبیر کانتی بگویم، انسانِ مصرف ‌زده هرگز نمی ‌تواند به انسان دیگری به چشم «غایت» نگاه کند؛ بلکه حتماً باید به او به چشم «آلت» نگاه کند. چاره‌ای جز این ندارد، چون غایت‌اش «کالای هرچه ‌بیشتر داشتن است» و آن ‌وقت دیگر به شما هم که نگاه می ‌کند، در این فکر است که از شما چه ‌قدر کالا به زندگی‌اش وارد خواهد شد. بنابراین، برای انسان مصرف ‌زده، هر ارزش دیگری جز ارزش اقتصادیِ صرف برای انسان‌ها؛ بی‌ معناست. تنها به ارزش اقتصادی شما نگاه می ‌کند و توجه به این که نشست و برخاست و دوستی با شما، از نظر کالایی چه ‌قدر می ‌تواند به زندگی ‌اش افزوده کند. به نظرم این مورد هم بسیار خطرناک است.

3-و اما ویرانگریِ سوم مصرف ‌زدگی، پدید آمدن نوعی سنگدلی نسبت به هم‌نوع است و نه ‌تنها نسبت به هم‌نوع؛ بلکه نسبت به عالم حیوانات، نباتات و جمادات نیز این سنگدلی ایجاد می ‌شود. مصرف ‌زدگی در من این تصور را ایجاد می ‌کند که من امیرم و جهان اسیرم است و جهان باید در استخدام و خدمت من باشد تا مصرف‌ زدگی‌ام را ارضاء کند. بنابراین، دیگر کاری به این ندارم که بر اثر مصرف ‌زدگی من محیط ‌زیست به چه صورتی درمی‌ آید. چون بی ‌رحم، سنگدل و قسی ‌القلب می ‌شوم، یا دست‌ کم به تعبیری معتدل‌ تر نسبت به سرنوشت محیط‌ زیست بی ‌اعتنا می ‌شوم؛ در حالی‌ که مهم‌ ترین اعضای این محیط‌ زیست هم ‌نوعان من هستند. آن‌ها هم اجزای محیط‌ زیستِ من هستند و من نسبت به سرنوشت ‌شان بی‌ اعتنایم. پس دیگر هرگز آن ‌چه که از آن به عنوان همدلی، همدردی و شفقت تعبیر می ‌کنیم؛ در من پدید نمی ‌آید. چون انسانِ مصرف ‌زده آن‌ قدر به خود مشغول است و به لذت خود می ‌اندیشد که امکان التفات به غیر در او روز به‌ روز ضعیف ‌تر می‌شود. من وقتی مصرف ‌زده نیستم، التفات ‌ام به محیط بیرون و از جمله هم‌ نوعان خودم بسیار بیش از وقتی است که تنها غوطه‌ ور شده‌ ام در جمع ‌آوری کالا، به مصرف درآوردن کالا، از دور خارج کردن کالا، وارد کردن کالای جدید، مصرف‌ کردن کالای جدید و دوباره از دور خارج کردن آن کالای جدید و هرچه من مصرف ‌زده ‌تر باشم، این بی ‌رحمی و سنگدلی در من بیشتر می ‌شود. در حالی که اگر انسان نسبت به محیط ‌زیست خود اعتنا ورزد، به چشم یک انسان مصرف ‌زده به محیط ‌زیست نگاه نمی ‌کند.

به اعتقاد من این سه پیامد ویرانگر مصرف‌ زدگی، با وجود آنکه روان‌شناختی هستند؛ اما پیامدهای جامعه ‌شناختی دارند.

 


نظر شما