مروری کوتاه بر زندگینامه ی دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل-قسمت پنجم

   139952

مرتضی رجائی خراسانی


پدر با اطمینان می گفت که من مطمئن بودم که جامعه ما به ارزشهای اسلامی برمی گردد. شاید ریشه آن را در کودتای 28 مرداد سال 1332 می دید. او می گفت: "چیزی که در کودتای 28 مرداد مردم و جامعه را ناراحت کرده بود دو مورد بود، همانطور که قبلاً هم گفتم مورد اول ناامنی عمومی و مورد بعدی مجال فعالیت به توده ای ها بود. این موارد افکار عمومی را ناراحت کرده بودند."

آنچه که مشهود است، پس از دوران دبیرستان فصل جدیدی در زندگی پدر به وجود آمده بود. وی به دانشگاه می رود. لیسانس می گیرد. به کرمان باز می گردد و در آنجا دبیر می شود. بعدها از بورس تحصیلی استفاده می کند و به لبنان می رود، و به گفته ی خودش در آنجا وی به کشورش فکر می کرده است. در این دوران اندیشه هایی در وجودش شکل می گیرد که آغازگر حرکت او در یک روند فکری می شود. اندیشه های بنیادی مثل پیدا کردن راهکاری برای مشکلات اجتماعی او را دگرگون کرده بود. وی می گفت که من می دیدم که جامعه ما در یک بن بست قرار دارد. فقدان آزادی های سیاسی و مذهبی در حکومت شاهنشاهی روز به روز کمتر می شد. شاه نظامی را به وجود آورده بود که در آن حتی روحانیونی که می خواستند روضه بخوانند می بایست در کلانتری محل اسمشان باشد. مردم باید به کلانتری محله شان اطلاع می دادند که در جلسه روضه امام حسین (ع) به عنوان مثال از آقای «فخر مهدوی» دعوت کرده اند تا فردا عصر برای روضه خوانی به خانه آنها برود. فردا عصر هم که آقای «فخر مهدوی» برای برگزاری مراسم می رفت، می دانست که پای منبرش ساواکی های شاه نشسته اند و گزارش تهیه می کنند و این گزارش را به سازمان امنیت می دهند. این وضع در منزل پدربزرگ هم وجود داشت. حاج قاسم مهرابی زاده هنرمند پدر همسر دکتر سعید رجائی خراسانی در ماه محرم روضه خوانی مفصلی در خانه اش بر پا می کرد، قبل از شروع مراسم، می بایست اسامی آخوندهایی را که برای مراسم دعوت می کرد به کلانتری اطلاع می داد و کلانتری هم به سازمان امنیت اطلاع می داد تا به آنها مجوز برپایی مراسم روضه خوانی را بدهند.

پدر در ادامه در مورد وضعیت آن روزگار می گفت که جامعه ما چنین وضعیتی داشت و این بسیار بد بود. جامعه در یک خفقان شدید و در یک دیکتاتوری شاهنشاهی غیرقابل توجیه فرو رفته بود. انتقاد سیاسی به حدی دهشت زا بود که کسی جرأت نداشت حتی در خانه خود بگوید که شاه آدم بدی است. تنها توصیه ای که پدر و مادرها به فرزندان خودشان می کردند، این بود که از بحث های سیاسی پرهیز کنید. آنها به فرزندان خود می گفتند که ما نمی خواهیم پشت در زندان برای خاطر اینکه فرزندمان را ببینیم، بیاییم. خیلی سخته که این مشقت را در جامعه ببینید! جایی که تنها توصیه پدرها و مادرها این بود که آقا حرف بزنی میری زندان و اعدامت می کنند. وقتی من این شرایط را در جامعه می دیدم و از این جو به بیروت رفتم، پشت سرم را که نگاه می کردم، می دیدم که مردم جامعه ما در چه شرایط سختی زندگی می کنند و در آنجا به این موضوع فکر می کردم که چطور می توانم این مسئله را حل کنم چون وضعیت فعلی قابل دفاع نبود، قابل ادامه هم نبود و این یک امتیاز سیاسی را در حقیقت می طلبد و این امتیاز سیاسی سر یک دو راهی اسلام یا کمونیسم شکل می گرفت که توجیه عقلایی مسئله یا پاسخ عقلایی به این مسئله اسلام بود، بطوریکه اگر شما می خواهید بر سیاست های غلط شاهنشاهی پیروز شوید، اگر می خواهید از آزادی های مشروع سیاسی برخوردار باشید، اگر می خواهید نظام حقوقی آبرومندی داشته باشید باید به اسلام رو آورید. اینها چیزهایی بود که در ذهن هر بچه مسلمانی که دلش می خواست مشکلات کشورش را حل کند، مطرح می شد. در ذهن من هم مطرح شد و در نتیجه، من اولین صفحه کتاب را که شروع کردم، نوشتم "اسلام یا کمونیسم"  communism) Islam or)؟ من این دو انتخاب را برای جامعه خودمان می دیدم. بعد ببینید شرایط اجتماعی طوری بود که این حرکت فکری را همچنان حفظ و تقویت می کرد. من که در دانشگاه تبریز بودم، یکی از سخنرانهای موفق انجمن اسلامی بودم و بعد وقتی رفتم به انگلیس مقاله "بازگشت به مذهب" Return to religion  را نوشتم. چرا؟ برای اینکه من وقتی می گفتم بازگشت به مذهب، مرادم همه مذاهب در همه دنیا نبود. منظور من این نبود که بودایی ها برگردند به بودیزم. هندو ها برگردند به هندوئیسم. مرادم این بود که جامعه مسلمان ها راه حلی جز اسلام ندارد و هرچه از اسلام بیشتر فاصله بگیرد، مشکلاتش بیشتر می شود. هدف اول من در این مقاله ایران بود، ولی در نهایت صرفاً این راهکار را مخصوص ایران نمی دانستم. امت اسلامی به هر حال یکسری همبستگی های اصولی دارد که به واسطه داشتن دردهای مشترک می تواند به راه حل های مشترک دست پیدا کند. در بیروت ما انجمن اسلامی راه انداختیم که انجمن بسیار موفقی بود. از مرحوم «آقای سیدموسی صدر» هم دعوت می کردیم تا برای سخنرانی به انجمن ما بیایند. آخوند دیگری هم به نام «سیدجعفر سجاد نژاد» که به او آقای «سجادی» می گفتیم هم در جلسات ما شرکت می کرد. این جلسات تا حدی حالت اپوزیسیون داشت. در آن زمان سفیر شاهنشاهی سرهنگی به نام «سرهنگ قدر» بود که ما را دعوت کرد و گفت شما چه کار می کنید؟ پاسخ دادم که بچه ها می خواستند انجمنی داشته باشند و خوب نیست اگر شما این انجمن را تحمل نکنید و این حرف تنها من نبود. در آن دوران برخی از رویدادها جوانان را ناراحت می کرد. به خاطر دارم وقتی که جشن ملی چهار آبان پیش می آمد، مهمانی هایی بسیار مجلل با انواع اقسام مشروبات از حلال گرفته تا حرام برگزار می شد. در یکی از این مهمانی ها     

 

 

در یکی از اتاقهای پذیرایی که داخل ساختمان فرهنگی برگزار شده بود، من قدم می زدم و از اتاقی به اتاق دیگری می رفتم و آدم های مختلفی هم که آنجا بودند، را می دیدم. عده زیادی از این مهمان ها، از سفارتخانه های مختلف دعوت شده بودند و مهمان سفارت ایران بودند، قطعاً برخی از این افراد مسلمان نبودند و اعتقادات مذهبی چون مسلمان ها نداشتند. این ضیافت در بیروت برگزار شده بود، جایی که ارزشهای اسلامی مانند آنچه بعد از انقلاب اسلامی در ایران مطرح شد، برای آنها اصلاً مطرح نیست. بله، من از سالنی به سالن دیگر می رفتم تا ببینم این جشن شکوهمند چگونه برگزار می شود. وارد اتاقی شدم و دیدم در آن اتاق یک سفره شام مجللی چیده اند. سفارتخانه ایران آشپزهای خوب و حرفه ای داشت که پذیرایی آبرومندی تدارک دیده بودند، اما یک چیز در این اتاق مرا تکان داد و یک دفعه ناراحت کرد و آن این بود که روی این میز ظرفهای کریستال زیبایی گذاشته بودند، مثل بطری مشروبات و جام های قشنگی هم کنار این بطری های زیبا چیده بودند تا هر کس می خواهد برود و بنوشد. تصادفاً کتابخانه ای در این اتاق بود و کتابی که قشنگ روبروی این بطری شراب قرار گرفته بود، قرآن مجید بود. روی جلد این کتاب با حروف درشتی نوشته بود "قرآن مجید"، بعد جلوی آن این تحفه را گذاشته بودند. من بلافاصله رفتم و یکی از بستگان میزبان را پیدا کردم. میزبان این مهمانی سفیر ایران در بیروت بود. البته، توجه داشته باشید که میزبان در آنجا حق انتخاب نداشت که بگوید مثلاً من در خانه ام نماز می خوانم و این مهمانی را به این شکل برگزار نمی کنم. این جزء عرف ملی کشور بود و هر کس که در آنجا مسئولیت سیاسی داشت باید این مهمانی را به همین شکل برگزار می کرد. آنها متوجه نبودند که قرآن را از کنار بطری مشروب بردارند چون کسی به کسی نبود و همه سرگرم پذیرایی بودند. من آن فرد را صدا زدم و گفتم آقا شما یا این بطری را بردارید و یا آن قرآن را. اینکه نمی شود آنجا با خط درشت و نمایان قرآن مجید نوشته شده و جلوی آن بطری شراب برای سرو قرار دادید. درست نیست که مهمان ها این وضعیت را ببینند. ایشان حرف مرا پذیرفت و فوری گفت که تو راست می گویی و اینها را باید جمع کنیم و فوری دستور داد تا بطری شراب را از آنجا بردارند.

در خصوص جلسات انجمن اسلامی که ما در بیروت برگزار می کردیم، افراد خاصی می آمدند و سخنرانی های خوبی برگزار می شد. در این جلسات ما مستمع عرب هم داشتیم و علاوه بر دانشجویان ایرانی، دانشجویان عرب هم شرکت می کردند. دانشگاه آمریکایی بیروت، اصولاً برای آمریکایی ها طراحی نشده بود، بلکه برای مردم خاورمیانه طراحی شده بود و از هر فرهنگی در آن دانشجو حضور داشت. دانشجویان انگلیسی زبان، فارس زبان و عرب زبان در این جلسات شرکت می کردند. بعدها قرار شد که «آقا سید موسی صدر» به عربی سخنرانی کنند و من مستقیماً صحبت های ایشان را به انگلیسی برگردانم و به مخاطبین ارائه بدهم. افرادی که در این دانشگاه بودند، همگی انگلیسی بلد بودند و عربها هم که مستقیماً فرمایشات ایشان را متوجه می شدند. خانواده ای در بیروت بودند به نام "مکتبیها" که تاجر فرش بودند. این خانواده شیعه و آدم هایی بسیار شریفی بودند. آنها نیز در جلسات ما شرکت می کردند. یکی دو تا از جلسات ما در منزل مکتبیها برگزار شد. این آزادی ها در بیروت مرا وا می داشت که به وضعیت کشورمان فکر کنم و آنرا مورد بازبینی قرار بدهم. می خواستم بدانم با به اصطلاح چه نرم افزاری می توانیم وضعیت سیاسی کشورمان را متحول کنیم تا وضعیت مردم اصلاح بشود. بنابراین، در خصوص سؤال اسلام یا کمونیسم و اینکه مردم باید کدام را انتخاب کنند، به این نتیجه رسیدم که به طور قهری باید اسلام را انتخاب کنند، به دلیل اینکه فرهنگ اسلامی و اسلام در ایران بومی شده بود و ایرانیان بیشترین نقش را در تأسیس فرهنگ اسلامی داشتند. افتخارات فرهنگ اسلامی را ایرانیان آفریدند و به دنیا صادر کردند، نه تنها در ادبیات فارسی از حافظ، مولانا، عطار و اینها، هر جا که شما وارد بشوید شاهکارهای فرهنگی اسلامی ایران را می بینید که جزء افتخارات جهان اسلام است. بنابراین، یک دانشجوی اندیشمند حتماً این نگرانی را داشت که به هر حال جامعه ما به کجا خواهد رفت و آینده چه خواهد شد یا همان سؤال اسلام یا کمونیسم؟         

در خصوص زمینه نفوذ کمونیسم بعد از قضایای 28 مرداد دیدگاههای مختلفی مطرح بود که یکی از آنها این بود که آمریکایی ها در واقع می خواستند با این کودتا شاه را بترسانند، اما من فکر نمی کنم این موضوع واقعیت داشته باشد. آمریکایی ها نمی خواستند شاه را بترسانند، بلکه آنها به این نتیجه رسیده بودند که خطر کمونیسم در ایران جدی است. از نظر جغرافیایی ایران با شوروی مرز مشترک دارد و اتحاد جماهیر شوروی هم از حزب توده برای خودش پایگاهی درست کرده بود. کودتا بیشتر به این دلیل بود که جلوی نفوذ شوروی در ایران گرفته شود. بعد از ماجرای تیراندازی به شاه در 15 بهمن 1327 یعنی یک سال قبل از کودتای 1328، تحولاتی سیاسی آغاز شد. افرادی که می خواستند شاه را ترور کنند، به خاطر این بود که شاه را مانع اهداف خودشان می دیدند و این افراد احتمالاً از غرب الهام نگرفته بودند. این افراد نه نماینده جامعه مذهبی بودند و نه نماینده جامعه سرمایه داری، بلکه اینها بیشتر نماینده جامعه کمونیستی بودند و به عبارتی دیگر جامعه چپ بودند. این موضوع موجب بوجود آمدن عکس العملی در مردم شده بود. مردم فکر می کردند که به هر حال توده ای ها دشمنند و دوستان خوبی برای کشور نیستند. طرز فکر عامه مردم این بود که کسی که بخواهد اسلام زدایی بکند، یک غاز هم نمی ارزد. بعد از سقوط دولت دکتر مصدق خواهی نخواهی به دلیل اینکه فرصت اسلام زدایی برای کمونیست ها از بین رفت، مردم خوشحال شدند. اصلاً علت اینکه مردم مخالف شاه شدند این بود که او حرکت هایی انجام داد که در یک سطوحی اسلام زدایی صورت گیرد و این کار رنجش عمیقی در میان توده های مردم به وجود آورد.    

آمریکایی ها به دلیل اینکه مرز مشترک ایران با روسیه وسیع بود و باز به دلیل اینکه از یک افسر توده ای اطلاعاتی و یا به اصطلاح سر نخ هایی به دست آورده بودند، نگران کمونیست شدن ایران بودند و این خطر را در آمریکای لاتین هم احساس کرده بودند و برای اینکه آنجا را از کمونیست شدن برهانند؛ در آنجا دست به اصلاحات ارضی زده بودند و کارهایی انجام داده بودند تا توده مردم را راضی نگه دارند که به سمت کمونیسم گرایش پیدا نکنند. آنها به دنبال این بودند که  شاه را بردارند و آدمی مثل قوام السلطنه و یا مثل امینی را بر سر کار بیاورند تا اصلاحاتی در ایران انجام دهد تا با انجام آن اصلاحات امنیت سیاسی ایجاد شود و نگرانی در خصوص کمونیسم شدن ایران از بین برود. وقتی شاه متوجه شد که امینی قرار است این کارها را انجام بدهد، گفت چرا خودم انجام ندهم؛ خوب خودم انجام می دهم، چون همه چیز اعم از نیروی پلیس و تشکیلات امنیتی در اختیار من است. بنابراین، تصمیم شاه بر این شد که اصلاحات را خودش برای آمریکایی ها انجام دهد. ملاحظه بفرمایید که آمریکایی ها چه تصوری از جامعه ایران داشتند و این تصور همان چیزی بود که در مورد آمریکای لاتین داشتند.   

ادامه دارد......

 

 

 

 


نظر شما