مروری کوتاه بر زندگینامه ی دکتر سعید رجائی خراسانی، سفیر و نماینده ی دائم ایران در سازمان ملل

   88797

مرتضی رجائی خراسانی


مرحوم پدر در ادامه ی نقل خاطرات خود از آیت الله صالحی یاد کردند و گفتند که شخصیتی در کرمان هست به نام حاج آقای صالحی، اعلم علمای کرمان که به گمانم بعد از انقلاب به رحمت خدا رفتند. وقتی هم من ازدواج کردم صیغه ی عقد من و همسرم خانم نیره مهرابی زاده هنرمند را ایشان خواندند. ایشان روحانی موجهی در کرمان بودند و احترام زیادی در بین مردم داشتند. خدا رحمتش کند، مجتهد مسلمی بود. مردم با احترام زیادی می گفتند آیت الله صالحی. ایشان فرزندان متعددی اعم از دختر و پسر داشتند. یکی از پسران ایشان که پزشک است، در حال حاضر در کرمان زندگی می کند و تا جایی که اطلاع دارم دو پسر دیگر ایشان روحانی شدند. خانواده مرحوم آیت الله صالحی در کرمان، خانواده موجه و بزرگی هستند. آیت الله صالحی با مرحوم پدرم محمود رجائی خراسانی- ارتباط داشتند و با ایشان دوست بودند. ایشان به پدر من احترام می گذاشتند و پدر هم بسیار احترام ایشان را نگه می داشت و به خاطر فضل و علمی که هر دو داشتند، احترام متقابلی بین آنها برقرار بود. آیت الله صالحی مردی مسن با محاسن سفید بود که زمانی 17-16 ساله بودم و هر وقت برای اقامه نماز به مسجد می رفتم به ایشان اقتدا می کردم.

در مورد سرهنگ سخایی و وقایع مربوط به آن دوره هم باید بگویم که زمانی توده ای ها آمدند و سوار بر مملکت شدند، و شاید اگر آن فرصت ها در دوران دکتر مصدق برای آنها پیش نمی آمد؛ افکار عمومی یک مرتبه به سمت شاه متمایل نمی شد پدر حین گفتن این جملات تأکید داشتند که این ها صرفاً برداشت های من از آن دوران است و ممکن است مورخینی که وقایع معاصر را می نویسند، چیزی خلاف آن چه را که من می گویم را بنویسند- اما آنچه که من می دانم این است که سرهنگ سخایی که خیابانی هم به نام وی است، یک فرماندار نظامی بود و آدم بسیار شایسته، مسلمان و متدینی بود. روزی که شاه برگشت مردم به خیابان ها ریختند. آنها به طرف ستاد لشکر رفتند. متأسفانه، وقتی سرهنگ سخایی برای صحبت با مردم از اتاق کارش بیرون می آید، آنها وی را به زمین زدند و ریسمانی به پایش بستند و او را به خاک کشیدند. آنها بعد از اینکه سرهنگ کشته شد، او را از تیر چراغ برقی واقع در فلکه ی مشتاق آویزان کردند و دردناک هست که بگویم تا یکی دو روز جنازه ایشان برهنه آنجا آویزان بود. این اتفاق شد یکی از شدیدترین و قبیح ترین کارهایی که در ماجرای برگشت شاه و سقوط مصدق اتفاق افتاد و شرمی همیشگی برای کرمان هم به جای گذاشت. این که با چه نیتی این جنایت را مرتکب شدند، تنها می توانم به شنیده های آن دوران اکتفا کنم. زمانی که این اتفاق شوم در کرمان افتاد خانواده ما برای سفر از کرمان خارج شده بود و خوشبختانه من این اتفاق را به چشم ندیدم. ولی شنیده بودم که گویا فرماندهان نظامی از سمت ایشان ناراضی بودند، زمانی که مردم به ستاد لشکر ریختند، آن فرماندهان ارشد ناراضی مردم را به سمت انتقام از سرهنگ سخایی سوق می دادند. عده ای اوباش سرهنگ را از طبقه ی دوم ستاد لشکر که دفتر کارش بود به پایین پرت کردند تا به اصطلاح انتقام بگیرند. در این حین عده ای هم ریسمان به پایش بستند که آن جنایت اتفاق افتاد. گفته می شد سرهنگ سخایی از طرفداران مصدق و گویا از بستگان ایشان بوده است. در مورد وقایع پس از این جنایت هولناک و اینکه آیا اعتراضی مردمی نسبت به جنایتی که نسبت به یک انسان صورت گرفت، انجام گرفت یا نه و اینکه آیا به اصطلاح اندیشمندان کرمانی نسبت به این مهم حرکتی انجام دادند یا خیر، من در خاطر ندارم که همچین اعتراضی انجام شده باشد؛ چون خلاف جریان های عوام اگر هم کسی بخواهد بایستد، معمولاً کاری از پیش نمی برد. می دانم که عده ای از مردم فهیم و بصیر کرمان از این جنایتی که در شهرشان اتفاق افتاده بود، بسیار ناراحت بودند.

مرحوم پدر در آن زمان در شرف گرفتن دیپلم بود. زمانی که از ایشان در مورد واکنش پدربزرگ که ما ایشان را آقاجان صدا می کردیم، نسبت به روی کارآمدن و سقوط کابینه دکتر مصدق و اندیشه های ملی گرایانه صنعت نفت سؤال کردم؛ او گفت که ایشان تعصب خاصی نداشته و در واقع، به درگیری های سیاسی علاقه چندانی نداشت. از سوی دیگر ایشان به وقایع سیاسی واقع گرایانه نگاه می کرد، نه آرمان خواهانه! مثلاً وقتی که دولت دکتر مصدق سقوط کرد، یقیناً ایشان دلش نمی خواست که دولت مصدق با آن عظمتی که در ملی شدن صنعت نفت داشت، سقوط کند منتها سقوط دولت دکتر مصدق هم به خاطر یک سلسله جریاناتی که در مملکت بوجود آمده بود؛ ظاهراً غیرقابل اجتناب شده بود. قبلاً هم به این موضوع اشاره کردم که در آن دوره به خاطر اینکه بودجه نداشتند، زندانی ها را آزاد کرده بودند و این خود موجب ایجاد ناامنی های زیادی در جامعه شده بود. شایعات زیادی هم پخش شده بود مبنی بر اینکه به خانه فلانی حمله کرده اند و یا خانه کسی تاراج شده است و این حمله ها با قمه و سلاح انجام شده است، بطوریکه خواب خوش مردم از ترس محو شده بود. زمانی که در یک جامعه ناامنی زیاد می شود، مردم ناراضی می شوند. از ناامنی هایی که به وجود آمده بود، به طور کلی مردم راضی نبودند. خانواده ما هم راضی نبودند. زمانی که دولت دکتر مصدق سقوط کرد و شاه به ایران بازگشت، به دلیل اینکه امنیت تا حدی برگشت؛ مردم گفتند: خب، دعوا هر چه بود، ماجرا تمام شد و ناامنی ها از بین رفت. متأسفانه، جنایت های دردناکی مثل کشتن سرهنگ سخایی نیز در این دوره اتفاق افتاد و عده زیادی از افسران توده ای را هم در آن روز گرفتند و به تند مجازات کردند و اعدام کردند. عده ای را هم روانه زندان کردند. مردم ظاهراً در برابر اعدام و دستگیری افسران توده ای سکوت کردند، زیرا دلشان نمی خواست که آنها عامل نفوذ اتحاد جماهیر شوروی آن روز در ایران باشند یا طرفدار عقاید اشتراکی باشند چون این عقاید از نظر آنها اصولاً با موازین اسلامی سازگار نبود. در واقع، مردم علاقه مند نبودند که افسران توده ای بیایند و همه کاره مملکت شوند. نفوذ اتحاد جماهیر شوروی و پذیرش عقاید اشتراکی مورد پسند مردم نبود. موضوع این است که ممکن است زمانی آمریکا کمونیسم شود ولی ایران کمونیسم نمی شود. چون ایران یک کشور مسلمان است. هیچ کشور مسلمانی کمونیسم نمی شود. اگر به بقیه کشورهای اسلامی هم نگاه کنید، مثل مصر که جنبش های اسلامی در آن همیشه قوی بوده است. هر جا که حکومت مصر خواسته از اسلام ولو به ظاهر مختصری فاصله بگیرد، مقاومتهای اسلامی در آنجا بیدار شده و جلوی کار را گرفته است. در هر صورت پس از قضیه کودتا موضوع کمونیسم شدن ایران زیاد مطرح می شود و این امر به وحشت مردم می افزاید. از سوی دیگر اختلافاتی که ظاهراً بین مصدق و کاشانی به وجود آمده بود باعث شد که روحانیت از مصدق کمی فاصله بگیرد و این فاصله در تضعیف موقعیت اجتماعی مصدق مؤثر بود. وقتی که یک روحانی بالای منبر رود و مرتب در خصوص تحکیم نظام و در تجلیل از مسؤولین نظام صحبت کند، افکار عمومی یک جور دیگری شکل می گیرد. اگر سکوت کند، باز هم جور دیگری بر روی افکار عمومی تأثیر می گذارد. در مجموع، میتوان گفت که برخی از سیاست هایی که دکتر مصدق داشت، نمی بایست اجرا می شد. آنچه که از شواهد بر می آمد، در کودتای 28 مرداد ایجاد ناامنی عمومی و مجال فعالیت به توده ای ها افکار عمومی را بسیار ناراحت کرده بود.          

پدر در ادامه به خاطر آورد زمانی که وی را از سوی دانشگاه تهران به عنوان شاگرد اول برای ادامه تحصیل به بیروت فرستاده بودند، در آنجا تصمیم می گیرد که در مورد کمونیسم شدن ایران و آیا اینکه این موضوع می تواند تحقق یابد، تحقیق کند و کتابی بنویسد. ایشان نوشتن این کتاب را یکی از بهترین خاطرات دوران دانشجویی خود می دانست. در تحلیلی که ایشان نوشت به این نتیجه رسیده بود که ایران در بن بست سیاسی قرار گرفته که یا باید به طرف کمونیسم حرکت کند و یا به طرف اسلام، و چون کشور اکثریت مسلمان هستند؛ طبیعی است که مردم به طرف اسلام حرکت کنند. در واقع، مردم در وضعیتی قرار گرفتند و یا به عبارتی دیگر در بن بستی هستند که باید بین "کمونیسم" و "اسلام" انتخاب انجام دهند و آنها برای اینکه انتخاب درستی بکنند باید پاسخ مشکلات سیاسی و اجتماعی کشور را در اسلام جستجو کنند و این بهترین انتخاب برای آنهاست. این کتاب که عنوانش به فارسی "اسلام یا کمونیسم" و به انگلیسی "Islam or communism" بود، ناتمام ماند. پدر در پاسخ به این سؤال که آیا انتخاب اسلام برای مردم ایران برگرفته از تاریخ بوده است، جواب داد که بله و این امر به نوعی ناشی از تاریخ این مردم بوده است. او در ادامه افزود که زمانی برای گذراندن دوره دکتری به انگلیس رفتم، در آنجا مقاله ای نوشتم که در یکی از نشریات آنجا هم منتشر شد و اسم این مقاله "Return to religion" یا "بازگشت به مذهب" بود. من مطمئن بودم که جامعه به ارزشهای اسلامی برمیگردد. ادامه دارد.....


نظر شما