رژه خون در شهر جنگ

   93028

محمد شفیعی مقدم، پژوهشگر علوم سیاسی


نمی دانم این از بخت بلند آن هاست یا از اقبال فرو مرده ما؟ آن روزهایی را می گویم که بیش از یک بار آبستن تاریخ می شوند. چنان روزهایی البته کمیابند. شاید هم نایاب. کدام روزی را می توان سراغ گرفت که روزگاری تاریخ خاطره سازش کرده باشد و حالا هوس خاطره بازی دوباره اش کار دستمان بدهد. آن هم چه خاطره ای. غلتیده در خون و عجین شده با آتش. گویی هر چند دهه یک بار آن روزِ ناگزیرِ حادثه ساز تشنه خون می شود. پس باید برود سراغ خاطره بازی اش. یا شاید هم مأمورش کرده اند به خاطره بازی تا خاطره خون بازی هایش را یادمان بیاورند. که یادمان نرود چنین روزی چه استعدادی دارد برای کابوس شدن و فاجعه ساختن. 31 شهریور از همان روزهای ناگزیر است. از آن روزهای نادرِ نایابِ حادثه سازی که آنقدر پرقابلیت است که می تواند پس از سال ها باز هم معرکه جنایتی شود.  وقتی هم که قرار باشد این 31 شهریورِ به یادماندنی دوباره نقشی بر تاریخ بزند چه جایی  بهتر از خوزستان برای این دوباره به صحنه آمدنش. هرچه نباشد دفعه پیش بیش از هر جایی این خوزستان بود که کانون جلوه گری جنگی شد که در پیشانی اش این روزِ رازناکِ وهم انگیز 31 شهریور جا خوش کرده بود. این روزها و سال ها هم آنقدر این خوزستانِ از کام جنگ بیرون جسته، شوربختی ها به خود دیده که  مستحق تر و شایسته تر از همه باشد برای رفتن به حجله گاه. جنگ زده بود، بی آب و هوا هم شد. گروه های قومی متنوعش محروم بودند، طعمه دریوزگی های تجزیه طلبانِ بر سفره ارتجاع نشسته هم شدند. التهاب بی پایانش هم از همین است که مستعدش می کند برای کانون حادثه شدن. بدتر از همه هم همین است که عده ای نامسؤولانه بخواهند دردهایش را بپوشانند. اما این مگر چیزی از جانکاهیِ دردش کم می کند؟ یا مگر با سرپوش گذاشتن می شود دردی را خواباند؟ هر چه هست خوزستان امروز بیمار است. این بیماری حتی اگر حادثه پیش آمده در مراسم رژه نبود باز قابل تشخیص بود. هولناکی جنایت رخ داده در مراسم رژه شان نزولش شاید همین بود که تذکاری خشونت بار اما بیدارکننده بدهدمان که همه مان به گوش باشیم که این خوزستانِ کهنه سالِ نفت خیزِ جنگ دیده بیمار است و این بیماری حاصل دردهای مزمنِ متراکمِ نادیده گرفته شده ای است که هر یک برای خود ماننده ای در گوشه ای دیگر از خاک میهن دارد. انگار جراحت ها و زخم های اقصی نقاط میهن یکباره در خوزستان تلنبار شده و جان گرفته تا تداعی یک جا و یک کاسه همه رنج هایمان را پیش چشمانمان بیاورد. از بحران آب و چالش های زیست محیطی و ریزگرد و گرمای طاقت سوز گرفته تا بیکاری و فقر و تبعیض و انواع شکاف های قومی یکسره بر سر خوزستان آوار شده. اینها البته هر کدامشان جدا جدا و یکی یکی در جایی و در گوشه ای از وطن صاحب خانه اند. اما خوزستان میزبان و مأمن همه شان با هم شده و حالا هم رونمایی از حادثه ای برای کامل شد پازلِ رنجوری خوزستان یا شاید هم برای زدن تلنگر آخر به ما. چهره کریه جنایت در بد قواره ترین قامتش در روزی که باید روز جشنِ صلح باشد، در سالگرد جنگ به یکبارگی  رخ نشان میدهد. تروریسمِ وحشیِ سرکشِ بی مهاری که بنیادگرایی و جدایی طلبی و ارتجاع را در خود جمع کرده و به مصاف خوزستانی آمده که با هزار زخم هنوز داغ جنگ هم بر چهره اش مانده. و انتخاب شان هم برای روز جنایت باید سالروز آغاز جنگ باشد. این چه معنایی می تواند داشته باشد جز آنکه چشم دوختگان به این خاک نه رفاهش را، نه وحدت قومی اش را و نه امنیتش را نمی خواهند. و لابد رفاه و وحدتش را حفره ای دیده اند که به دالان امنیت راهبریشان کند. از همین است که بیرق رفاه و قوم گرایی در دست در روزی که سرآغاز جنگمان بوده با گلوله و نیرنگ سراغمان آمدند. که تذکارمان دهند جنگ هنوز تمام نشده و میدان کارزار این بار نه سوریه و عراق که خوزستان است. آن هم درست در کانون حضور و جلوه نظامیانی که در حال رژه اند تا پیام آور وجود  صلح و اقتدار  ملی باشند. ما اما باید در پی معنایی دیگر باشیم برای رستاخیز ۳۱ شهریور. اینکه کانون های چشم دوخته به مصالح ملی مان روز به روز  ساز و برگ  بیشتر می کنند و شعله تهدید را بالاتر می برند و روز های خطرخیز تاریخمان را نشانه می روند که اعلام وجود و قدرت نمایی کرده باشند اهمیت و دردناکی اش به جای خود. اما در این صحنه پر التهاب آتشناک مهمتر این خود ماییم و عمل و اقداممان. زیرا تا زمانی که خصمان نابکارمان بیش از تکیه بر توان و نیرنگ خودشان  چشم به خطاها و فرصت سوزی های ما دارند نقش آفرین اصلی ۳۱ شهریورهایمان خود ما خواهیم بود نه آنها. حال البته با این شرایطمان بیشتر باید دلمشغول فرصت های باقیمانده مان باشیم. آیا 31 شهریور دیگری مانده که مهلتمان دهد به تدارکش؟

 


نظر شما