تراژدی زندگی توهمی یا «زنده مانی»

   74138

مجتبی لشکربلوکی


پنج سالم كه بود بابام برای بار اول منو برد شهربازی. اين شهربازی طوری بود كه كنارش يه پارك معمولی بود كه جزو مجموعه شهربازی به حساب ميومد.  يه پارك مثل همه پارك ها با تاب و سرسره و... . من كه تا حالا تاب و سرسره نديده بودم با ديدن بچه هايی كه داشتن بازی ميكردن خيلی هيجان زده شدم و منم مشغول بازی شدم. آنقدر سرگرم بازی بودم كه ديگه وارد شهربازی نشديم. روز بعدش خوشحال و خندان رفتم پيش دوستم كه بهش گفته بودم قراره برم شهربازی. با هيجان ازم پرسيد: خب امير، رفتی شهربازی؟؟ جواب دادم: آره. پرسید: ترن هوايی سوار شدی؟

-نه!

-چرخ و فلك چطور؟

من هم كه اصلا نميدونستم اين چيزايی كه ميگه چيه گفتم نه. پس چی سوار شدی؟ ماجرا رو واسش تعريف كردم. گفت: زِكی! پس تو كه اصلا شهربازی نرفتی!

٢٥ سال از اون ماجرا گذشت. چند روز پيش همان دوستم رو تو اينستاگرام پيدا كردم. اون حالا صاحب يه شركت شده و وضع اقتصادی خوبی داشت. من رو به شركتش دعوت كرد. رفتم پيشش و كلی با هم گپ زديم. خيلی سرزنده بود و كلی به وضع ماليش می باليد. بهش گفتم: تعريف كن ببينم. چيكارا ميكنی؟ چی بگم والا زندگی می كنيم. پرسیدم عاشق شدی؟ و چند سؤال دیگه ازش پرسیدم. جواب همه شان «نه» بود. چندثانيه بهش نگاه كردم و گفتم: زِكی! پس تو كه اصلا شهربازی نرفتی!

(داستانی از امير حافظی با اندکی تغییر)

اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم آنچه در بالا خواندیم حکایت بسیاری از ماست. بسیاری از ما «زنده مانی؛ زندگی توهمی» را تجربه می کنیم اما «زندگانی: زندگی واقعی» را نه. به همین خاطر هم هست که شاعر و نویسنده سرشناس ایرلندی بسیار گزنده و تلخ گفته است: "زندگی کردن، یکی از نادرترین پدیده ها در دنیاست. بسیاری، فقط وجود دارند".

ساعتی را با خود خلوت کنید و پنج سؤال سخت زیر را از خود بپرسید.

1-آیا تا به حال بودن من تأثیر مثبت عمیقی روی زندگی فردی غیر از افراد خانواده ام گذاشته است؟

2- آیا همانگونه که سه بار در روز غذا می خورم، سه بار در روز به مطالعه يا تفکر می پردازم؟

3- آیا تا به حال جرأت کرده ام خلاف جریان آب شنا کنم؟ یا اینکه نه؛ احساس می کنم روی پله‌ برقی ثابت ایستاده ام و مسخ شده، به سمت خط پایانی محتوم در حرکتم.

4-آیا مرگ را بخشی از زندگی می دانم یا پایان زندگی؟ آیا گهگاهی به آسمان نگاه می کنم یا همه چیز را در زمین می دانم؟

5- آیا تا به حال به عشق یا عقیده ای متعهد شده ام؟ آیا برایش هزینه داده ام؟ آیا تا به حال برای چیزی که منفعت مستقیمش به من نمی رسد گریسته ام؟

خود را فریب ندهید. جواب هر چه بود، صادقانه پاسخ دهید و اگر لازم شد به خودمان بگوییم: "زکی! تو که اصلا شهر بازی نرفتی! تو که اصلا زندگی را شروع نکرده ای! می دانم برخی از شما بلافاصله خواهید گفت که وقتی ما پول نداریم و هشت مان گره نه مان است اصلاً صحبت کردن از این ها، خیلی لوکس و غیرواقع بینانه است. اما هیچکدام از مولفه های «زندگانی؛ زندگی واقعی» نیازی به پول و سرمایه و ثروت ندارند. مفید بودن، مبارز بودن، متفکر بودن، اخلاقی بودن و متعهد بودن نیازی به پول ندارد. خود را فریب ندهیم. در این زمینه یکی از بهترین نوشته ها، اثری است جاودانه از «پابلو نرودا» مبارز، سیاستمدار و در عین حال شاعر شیلیایی و برنده جایزه نوبل: «به آرامی آغاز به مردن می‌کنی، اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی، اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی. اگر روزمرّگی را تغییر ندهی. اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی، اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی. تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی، اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رؤیاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحت‌اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!"

 

 

 


نظر شما