دهه شصتی های وفادار-قسمت اول

   44692

نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع


در این چند سالی که شهدای مدافع حرم هر از چند گاه، کبوتر می شوند و خونین بال، آسمان شهرها را به حضور خودشان زینت می دهند، خیلی ها مثل ما که خانواده ی رزمنده ی دفاع مقدس بوده ایم و خود بچه های رزمنده، حال و هوایی عجیب در خودشان احساس می کنند که فقط با کشیدن یک آه بلند می شود بروزش داد. آه ... یاد باد آن روزگاران یاد باد!

وعده داشتیم برای دیدار با خانواده شهید مدافع حرم. انگار می رفتیم به سمت روزهای جوانی خودمان. من و دو تا از خواهرهای همسر رزمنده دفاع مقدس که یکی شان افتخار همسر شهید را دارد.

جوانی مان در جنگ گذشت؛ ازدواج، بچه دار شدن، راه و رسم زندگی، همسرداری، سبک زندگی، قناعت، اقتصاد مقاومتی، اطاعت پذیری، صبر و شکر و ... همه را با هم در همان دوران جوانی و در شریکی جنگ با سفره نان و زندگی مان یاد گرفتیم و مشق کردیم و تجربه ...

خیابان شهید مطهری، در یک مجتمع مسکونی، زنگ واحد شانزده را می زنیم و با راهنمایی همسر شهید وارد خانه اشان در طبقه سوم می شویم. خانه ای کوچک و ساده و پر از یاد و خاطره ی شهید که این روزها با عکس هایش بر دیوارهای خانه، حضورش رنگ و بوی الهی دارد. پسر کوچک شهید در گهواره آرام خوابیده و چهره ی نازش، گواهی می دهد که شبیه بابایش شده، ان شاءالله پیرو راه بابا...

به همسر شهید، شهادت رزمنده مدافع حرم را تبریک و تسلیت می گویم و از ایشان می خواهم درباره خودشان بگوید؛ از اول اول...

ـ اعظم السادات میرتاج الدینی هستم همسر شهید مدافع حرم «غلامرضا لنگری زاده».

 - هر دو متولد سال 65 .

این روزها درباره دهه ی شصتی ها زیاد حرف و حدیث می گویند. از خانم میرتاج الدینی درباره معیارهای خودش و همسرش درباره ازدواج می پرسم.

ـ معیارم برای انتخاب همسر، مهمترینش هیئتی باشد، خودم هم هیئتی بودم. نمازخوان باشد، خوش اخلاق باشد که غلامرضا بسیار خوش اخلاق بود، عکس هایش را که دیده اید همه اش خنده بر لب است. غلامرضا خودش بهم گفت از خدا خواسته همسرش از سادات باشد و محجبه یعنی چادری. تازه من دوست داشتم مردی شریک زندگی ام باشد که بهم بگوید حتماً چادر بپوش. غلامرضا پایه گذار و عضو هیئت امام علی علیه السلام پانصد دستگاه بود. خودش می گفت از نوجوانی بیشتر وقتش را در هیئت ها می گذرانده. غلامرضا تعویض روغنی داشت؛ کنار مغازه تعویض روغنی دایی ام. با هم همسایه بودند، دایی ما را به هم معرفی کرد و تمام و کمال هم او را تأیید می کرد. سال ها او را می شناخت. وقتی آمدند خواستگاری، به دلم نشست. خیلی از معیارهایم را داشت. یک تحقیق کوچکی هم کردیم؛ همه از مردم داری و اخلاق خوبش می گفتند. حالا هشت سال از ازدواج مان می گذرد. یک دختر شش ساله به نام مونس و یک پسر چهار ماهه به نام محمودرضا داریم که یادگاران شهید هستند.

از خانم تاج الدینی می پرسم: "غلامرضا از کی صحبت درباره جنگ و رفتن به سوریه را شروع کرد؟"

ـ با توجه به اینکه همیشه کشور ما از سوی دشمنان تهدید به اقدامات نظامی می شود، غلامرضا همان اول های ازدواج یک بار از من پرسید اگر خدای ناکرده در کشورمان جنگ بشود، تو اجازه می دهی من هم بروم؟ من هیچ وقت جدی به این موضوع نگاه نمی کردم، می گفتم هر چی خدا بخواهد. آدم باید توی موقعیتش قرار بگیرد تا بتواند تصمیم درستی بگیرد. به خودمان فکر کردم؛ ازدواج اکثرخانواده های رزمنده های دفاع مقدس در دوران پر حادثه جنگ بود و یکی از شرایط ازدواج، حضور در جبهه. خانم ها هم می خواستند سهمی در اجر رزمندگی در جبهه داشته باشند، ازدواج با رزمنده می توانست آن ها را به این آرمان متعالی برساند.  

ـ وقتی خطر داعش در منطقه بالا گرفت و حرم حضرت زینب علیها السلام تهدید شد، غلامرضا به طور جدی درباره رفتنش و دفاع از حرم با من صحبت می کرد. غلامرضا می گفت: "ما باید برویم تا جنگ به مرزهای کشور خودمان کشیده نشود. او عقیده داشت تمام این نقشه ها در کشورهای همسایه و همراه ایران برای این است که آمریکا و اسرائیل دشمنی و بغض و کینه شان علیه انقلاب ما را به سرانجام برسانند."

من درباره حرف های غلامرضا فکر می کردم، ولی جدا شدن از او برایم سخت بود. غلامرضا دو سال تمام تلاش کرد تا به هدفش برسد و آخر هم پیروز این راه شد.

از تلاش هایش بگویید. چه کار می کرد؟

ـ غلامرضا هم به آموزش های نظامی روی آورد و هم روی اخلاق و رفتارش کار می کرد، هم می خواست من و مادرشان از ته دل راضی به رفتنش بشویم. پدر غلامرضا از دنیا رفته بودند و مادر و خواهرانش تنها بودند. برادر جوانشان هم دو سال پیش در سانحه ای جانش را از دست داده بود، خانواده هنوز در داغ فرزندش می سوخت؛ رفتن غلامرضا بری مادرشان خیلی سخت بود. غلامرضا می گفت تا شما راضی نشوید نمی روم. می رفت آموزش. وزنش کمی زیاد بود. خیلی ورزش می کرد تا وزنش به تناسب برسد. ما باهاش می رفتیم جنگل قائم. آنجا تمرین می کرد، می دوید و من و دخترش تماشایش می کردیم. از خوابش می زد. نمازهایش را اول وقت می خواند. هیئت هم که از برنامه ی زندگی اش حذف نمی شد؛ مخصوصاً ایام محرم و ایامه فاطمیه.

یک بار با گردان فاطمیون می خواست برود سوریه. تا تهران هم رفت، اما آنجا متوجه شدند و برش گرداندند.

یک روز گفت یک نفر بهم گفته اگر می خواهی بروی سوریه، مادر و همسرت را بفرست کربلا. همین کار را کرد. ما رفتیم کربلا. من باردار بودم. فکر کنم مرداد بود. کنار ضریح اباعبدا... علیه السلام برایش خیلی دعا کردم. گفتم: "خدایا اگر رفتن غلامرضا به سوریه به نفع اسلام است، اگر او می تواند به اهل بیت علیه السلام و خانم حضرت زینب (س) خدمت کند، خدایا خودت کمکش کن. از کربلا که آمدیم، زیاد طول نکشید. کارش جور شد و صدایش زدند برای رفتن به سوریه. شهریور."

 از خدا می خواستم سالم برود و سالم برگردد، وقتی پیکرش را آوردند به جز زخم همه جای بدنش سالم بود. داعشی ها نتوانسته بودند بهش آسیب برسانند.

یک روز قبلش زنگ زدند گفتند اگر می خواهی بیایی سوریه، فردا تهران باش. برای خداحافظی رفت پیش مادرش. حاج خانم تازه چشم هایش را عمل کرده بود، نگفت صبح عازمم. معمولی خداحافظی کرد. با دخترم تا ترمینال بدرقه اش کردیم. هشت ماهه باردار بودم. خوشحال بود خیلی. می گفت دعا کن جا نمانم. سبک و عاشق رفت و یاد و عشقش در قلب خانواده اش جا ماند. خانم تاج الدینی با یاد خاطرات ناب همسفر زندگی اش، بغض کرد و اشک هایش سرازیر شد. ما هم همراهی اش کردیم. جدایی خیلی سخت است. رفتن و خداحافظی خیلی سخت است. خودمان بارها و بارها آن را تجربه کرده بودیم؛ آن سال هایی که رفتن رزمنده های دفاع مقدس به خودشان بود و آمدنشان با خدا. تازه آن وقت ها تلفن همراه و اخبار رسانی سریع که نبود بماند، تا از رسیدن و سلامتی مسافرهای جبهه خبری می شد، دو هفته ای طول می کشید. اکثر بچه ها در منزل تلفن نداشتند و می بایست منتظر نامه باشند که آن هم تا می آمد، مدتی طول می کشید. بعضی خانواده های رزمنده ها در روستاها و مناطق دور زندگی می کردند، بعد از روز خداحافظی با عزیزانشان، چند ماه بعد یا خودشان می آمدند یا خبر شهادت را برایشان می آوردند.

چطور با هم در تماس بودید؟

ـ مرتب به ما زنگ می زد، هم شب هم روز، احوالمان را می پرسید. حال مادرشان را می پرسید. با دخترمان صحبت می کرد. اگر قرار بود جایی برود که امکان تماس برایش نبود، بهم می گفت و به محض برگشتن تماس می گرفت. برای همین وقتی چهارشنبه آخری زنگ زد و شب پنج شنبه زنگ نزد، نگران شدم. همه ی خاطراتش از پیش رویم و از ذهنم رد شدند، حتم داشتم اتفاقی افتاده که افتاده بود.

برگشتم سمت خواهرهای همراهم. چشمانشان خیس اشک بود. همسر شهید طالبی زاده گفت: "وقتی صبح همسرم رفت مأموریت، سینه ام سنگین شد. انگار تمام غصه های عالم نشست روی دلم. از خانه زدم بیرون، توی خیابان چشمم خورد به پلاکاردی که رویش نوشته شده بود: دومین شهید خانواده. دلم لرزید، نکند علی آقا شهید بشود و بشود دومین شهید خانواده. برادرشان محمدرضا کربلای چهار شهید شده بود، پیکرش را بعدها با غواص های دست بسته آوردند."

همسر شهید مدافع حرم، فضا را عوض کرد: "غلامرضا قرار بود برگردد ایران. تا دمشق هم آمده بود. ولی دوباره درخواستش کرده بودند و برگشته بود." 

یک روز زنگ زد گفت: "کارهای پاسپورت بچه ها را بکن، باید شما بیایید سوریه. منتظر باشید خبر می دهم." پسرمان به دنیا آمده بود؛ سوم آبان، اسمش را هم بابایش انتخاب کرده بود؛ محمودرضا. محمودرضا بیضایی صمیمی ترین دوست غلامرضا در جبهه سوریه بود که شهید شده بود. اسم او را گذاشت روی پسرش. می بایست برای مونس و محمدرضا پاسپورت بگیرم. بار دوم دیروقت شبی تماس گرفت و درباره تاریخ سفر ما توضیح داد. بعدش هم گفت: "شما می آیید سوریه بعد من شهید می شوم." حرفش را شنیدم ولی خوشحالی ام از سفر به سوریه در درونم به نگرانی تبدیل شد. گفتم: "نگرانم کردی، ما نمی خواهیم بیاییم، باز هم صبر می کنیم شما بیا."

پشیمان شدم. نمی خواستم بروم. ظاهرش شیرین بود ولی با حرف غلامرضا ، قلبم گواهی می داد که آخر این سفر تلخ است. غلامرضا داشت قدم به قدم به شهادت نزدیک می شد. او هر بار یکی از علامت های رفتنش برای من می گفت. چند وقت قبلش هم یک بار که تماس گرفته بود، خیلی خوشحال بود. کار بزرگی توی یک عملیات انجام داده بود. فرمانده ضدزره بود. با اینکه بسیجی بود، اما قدرت نظامی اش بالا بود. سردار حاج قاسم تشویقش کرده بود و یک انگشتر به ایشان هدیه داده بود، می گفت: اعظم، باورت می شود حاج قاسم به هر کدام از بچه ها انگشتر بدهد او شهید می شود، نمی دانستم خوشحال باشم از خوشحالی اش یا ناراحت باشم از رفتن نزدیکش. نمی دانستم به او تبریک بگویم یا ازش گله کنم که چرا از آن راه دور مرا با این صحبت هایش ناراحت می کند. او ذره ذره مرا هم آماده می کرد. هر روز بیشتر از روز قبل در خودم نشانه های بالندگی و صبر و استقامت را احساس می کردم. به صبر بیشتر از همیشه نیاز داشتم. فکر می کنم یکی از دعاهای نیمه شب غلامرضا طلب صبر برای من و خانواده اش بوده، الان استجابت این دعا را با تمام وجود احساس می کنم. ادامه دارد....


نظر شما