خاطرات یک آزاده- قسمت ششم

   42725

نویسنده: بانو صدیقه انجم شعاع


مرتضی عسکری آزاده ی کرمانی دوران جنگ تحمیلی خاطره ی اسارت خود را این چنین بازگو می کند که اردوگاه میدان گاهی بزرگ داشت، چهار طرف مسیر آمد و شد بود. بقیه محوطه خاکی بود. به ابتکار چند تا از بچه ها قسمت خاکی باغچه شده بود و در آن سبزی و صیفی جات می کاشتند. دور تا دور اردوگاه، اتاق های استقرار عزیزان اسیر بود. درمانگاه در قسمتی از اردوگاه، مقر عراقی ها روبه رو و زمینی برای بازی فوتبال و والیبال. قسمت دیگری از اردوگاه زندان بود که می گفتند:« سِجن»

تنبیه های داخلی اسرا که منجر به حبس  می شد، در این قسمت بود. ساختمانی تمام بتون و بدون هیچ روزنه ای به بیرون. فضای داخلی آن چنان متعفن و بد بود بود که گاهی نفس کشیدن در آن محیط سخت می شد. برای همین اکثر وقت ها پشت در ورودی می ایستادیم تا شاید هوایی تازه به مشام برسد. دیوارها و زمین زندان به خون عزیزانی که اینجا آمده و رفته بوند، آغشته بود. روزی سه بار هم کف دیوارها را آب پاشی و مرطوب می کردند که به تشدید بوی تعفن کمک می کرد. جلوی فضای زندان جویی بود خاکی به طول پانزده متر. اکثر وقت ها این نهر مانند از آب و گل پر بود. روزهای انفرادی با شکنجه های مخصوص خودش شروع می شد. نگهبان ها هم به تناسب حال و احوال خودشان روش هایشان فرق می کرد. وقت آزار و اذیت ما قبل از آزاد باش بچه های اردوگاه بود. همیشه چند نفری در زندان انفرادی به سر می بردند. اول صبح نگهبان عراقی، ما را مجبور می کرد سینه خیز داخل گل جوی جلوی زندان برویم. صبح های سرد زمستان این آب و گل یخ زده بود. سرباز بعثی با تمام هیکلش روی من می نشست تا بیشتر در آن فرو بروم. چند دقیقه ای که سینه و صورت ما با گل یخ زده تماس داشت، آنچنان سخت و دردناک می گذشت که بیانش سخت تر است. سرباز عراقی به خودش حق می داد هر جور می خواهد با ما رفتار کند. او گل برمی داشت و در چشم و گوش و بینی ما فرو می کرد. آن ها بعد از این رفتارهای غیرانسانی ما را به وسط میدان گاهی می بردند و می بایست با تن سرد و خیس روی انگشت شست، دور خودمان بچرخیم؛ آنقدر که حالمان به هم می خورد و به زمین می افتادیم. جسم کم جان ما را به زندان بر می گرداندند با لباس های خیس و گلی، لباس هایی که از اول اسارت تا آخر به تن داشتیم. بعد نوبت آزاد باش بچه های اردوگاه بود. آن ها هیچ وقت از آزار و اذیت هایی که به ما می کردند، با خبر نمی شدند.

بعثی ها نزدیک ماه محرم به اردوگاه می آمدند و میکروب ضعیف شده ای را که در داخل سرنگ های 25 سی سی داشتند، به بدنمان تزریق می کردند. محتویات هر سرنگ هم برای 20 بازو بود. بدون پنبه و الکل و ضد عفونی. سوزن سرنگ در بازوی آخرین نفر فرو نمی رفت و سرباز عراقی با مشت روی آن می کوبید تا در بدن فرو رود، پس از تزریق تب و لرز در بدن شروع می شد؛ شدت این تب بستگی به تحمل و توان جسمی شخص و مقدار میکروب وارد شده داشت. ضعف جسمانی و درد بازو مانع از حال و هوای عزاداری و سینه زدن در رثای آقا ابا عبدالله علیه السلام می شد. بچه ها می نشستند و با دست چپ بر سینه می زدند و عزاداری می کردند. در سال های بعد خودمان بازوی دست های چپ را جلو می آوردیم تا دست راستمان برای سوگواری سالم بماند. عراقی ها همه نوع ترفندی می بستند تا از عزاداری حسینی ما جلوگیری کنند. عاقبت فرمانده عراقی گفت: « الحسین عرب و نَحنّ عرب، خالفَنا و نحن قتله. انتم مجوس و انتم عجم. لِما ذا تُبکون لِلحسین و اولاده و انصاره. حسین (علیه السلام) عرب بود و ما هم عرب، با ما مخالفت کرد ما هم او را کشتیم. شما آتش پرست هستید و فارس. به چه دلیل برای حسین (علیه السلام) و فرزندان و یارانش گریه و زاری می کنید؟»

زیارت عاشورا خواندن ها و دعاهای توسل به ما روحیه می داد. در تحمل سختی ها یار و یاور ما بودند و در تنگناها و بن بست ها راه گشا. دعا می خواندیم و شفا می گرفتیم. دعا می خواندیم و برای ماه های متوالی انرژی های مثبت در وجودمان جایگزین غم ها و فراق ها و تنهایی ها می شد. یکی از بچه ها دید خیلی ضعیفی داشت. قرآن که می خواست بخواند، آنقدر کتاب قرآن را نزدیک چشمهایش می برد که بینی اش با خط های قرآن مماس می شد. دکترهای صلیب سرخ او را دیدند و معاینه کردند و گفتند که او باید برای معالجه برود بیمارستان موصل. موصل و بیمارستان آن خودشان غصه ای بودند. هر کس آنجا می رفت سالم که نمی شد هیچ، زخمی هم بر زخم هایش اضافه می شد. برادری را با درد پا بردند موصل، وقتی برگشت یک پایش را قطع کرده بودند. کسی که کمی ضعف چشم داشت، بی بهانه چشمش را از حدقه در آورده بودند. دوست کم بینای ما حاضر نشد به موصل برود. آخرین معاینه دکترهای صلیب سرخ، حال او را بدتر کرد، چی بهش گفته بودند، به ما نگفت ولی با هر حرکتی اشک از چشمانش سرازیر می شد و حال ما را هم بدتر می کرد. شبی زیارت عاشورا خواندیم. همه با هم. من می خواندم. بچه ها آرام آرام اشک می ریختند و مناجات می کردند. زیارتمان در فضای غریبانه اتاقی از اتاق های اردوگاه، تا آسمان رفت و نسیم خوش فرشته ها را به مشام یکایک ما رساند. همه حس خوبی داشتیم. صبح روز بعد برادر کم بینا بدون عینک و به راحتی قرآن می خواند. خبر در اردوگاه پیچید و به گوش عراقی ها رسید. دکتر عراقی او را معاینه کرد. چشم پزشک بود. چیزی دستگیرش نشد. پزشک های صلیب آمدند و متعجب شدند. چشمان برادرمان هیچ عیبی نداشت. گفت: "ما فقط دعا خواندیم." صلیبی ها حرفی برای گفتن نداشتند. فقط به رسم خودشان احترام گذاشتند و رفتند.

تلویزیون 26 اینج آوردند داخل اتاق و می گفتند تا حالا از اینها دیده اید... به این می گویند تلویزیون، ما اما تلویزیون نمی خواستیم. برای همین جعبه های جادویی یکی از پس دیگری خراب می شدند و می آمدند و آن ها را می بردند تعمیرگاه. تعمیرکار گفته بود این تلویزیون ها همه مثل هم سوخته، چه بلایی سرشان آمده؟ پاسخ ما به عراقی ها جالب تر از کاری بود که می کردیم: "ما از اینها تا حالا ندیده ایم، نمی دانستیم هر وقت داغ می شوند چه کار کنیم برای همین با آب خنک شان می کردیم."

ترفند عراقی ها برای به سر و صدا در آوردن اعصاب و روان ما تمامی نداشت. اوایل در فضای باز اردوگاه صداهای بلند و نامتعارف از بلندگوها راه می انداختند تا ما را عصبی کنند، بعد هم بهانه ای برای تنبیه ما دست خودشان بیاید. بعدش آمدند تو اتاق ها سیم کشی کردند و دو تا باند دیواری گذاشتند. هر وقت دلشان می خواست سر و صدا راه می انداختند و موسیقی مبتذل پخش می کردند. وقت و بی وقت. ما روی باندها را با روپوش های ضخیم مثل چند تا حوله می پوشاندیم تا صدا مخدوش شود و نامفهوم. آزارش کم می شد، اما این کار ما لو رفت. چون احتیاج به نگهبان داشتیم. یک وقت هایی هم سوزنی را ماهرانه بین دو سیم قرار می دادیم و صدا به طور کامل قطع می شد. این روش نیاز به نگهبان نداشت و قطعی سیم پشت در ورودی صورت می گرفت و موقع باز شدن در به چشم نمی آمد. یک روز سرهنگ عراقی مرا به اتاق معروف شکنجه در اردوگاه، صدا زد. وقتی رفتم، سلام کردم و مؤدب ایستادم. فرمانده عراقی حرف هایش انگار آماده بودند، گفت: "اَگد و لا تهجی، اَقعُد و لاتُکلم، لا سلام و لا کلام. بنشین و صحبت نباشد. سلام بی سلام. حرف بی حرف فقط با دقت پاسخ بده." اطلاعات خوبی از من داشت، مثل صفحه ی اول  شناسنامه و حتی محل آموزشم در شهر کرمان را می دانست. اطلاعاتش را تأیید کردم به جز محل آموزشم را. من خودم را از اول اسارت امدادگر معرفی کرده بودم، پس جای نظامی آموزش ندیده بودم! گفتم: "من حتی از پرستاری هم چیزی نمی دانم، فقط وظیفه ام حمل مجروح و انتقال آن ها به خط دوم یا آمبولانس بوده است."

اما او اطلاعات بیشتری از من می خواست، مقر سپاه پاسداران؛ محل پادگان 05 کرمان و حتی جای کارخانه سیمان را. پاسخ های من کلافه اش می کرد. گفتم: "قربان، من در روستا زندگی می کردم و کارم کشاورزی و دامداری بود، وقتی گوسفندها را می بردم چرا روی تپه ها، اگر گوسفندی مریض می شد، با توان زیادی که داشتم، آن را به بغل می گرفتم و از تپه پایین می آمدم، برای همین مسئولیت حمل زخمی ها را به من دادند و برای همین هم اسیر شدم چون اسلحه نداشتم." افسر بعثی از قصه بافی هایم خوشش نیامد، داد زد: اگر دست از لجاجت برنداری تو را به همین پنکه آویزان می کنم. اشاره به پنکه سقفی کرد که کم جان دور خودش می چرخید. بلوفی بیش نبود؛ پنکه خودش به زحمت به سقف چسبیده بود. شوک الکتریکی و دو سه تا از وسایل شکنجه را که دور و برش بودند، به رخم کشید تا بترسم یا لااقل ترس توی چهره و نگاهم پیدا شود که نشد. سرهنگ وقتی از ترفندهایش برای اطلاعات گرفتن از من طَرفی نبست، با خشم گفت: "اعدامت می کنیم، مگر تو نمی خواهی برگردی پیش مادرت!" گفتم: "وقتی داشتم از مادرم جدا می شدم به او گفتم مادر، اگر من اسیر شدم، منتظر من نباش. ما در اردوگاه می میریم و فسیل می شویم. بعد در زیر زمین بدن های ما تبدیل به نفت می شوند و از طریق حفاری و پالایش به دست شما مادرها می رسد، آن وقت شما آن نفت را در چراغ دستی خانه بریزید و در زیر نورش، وجود ما را احساس کنید!"

فرمانده عراقی طاقت شنیدن حرف هایم را نداشت، محکم روی میز کوبید و از اتاق بیرون رفت. این بار مرا به انفرادی نبردند، ولی جای سالم هم در بدنم نگذاشتند. ضرب و شتم کمترین و عادی ترین پذیرایی به سبک عراقی های بعثی بود. قطعنامه ۵۹۸ که از سوی ایران پذیرفته شد، خبرش توی اردوگاه پیچید. خبرجذابی نبود. بیشتر از آن شک و دودلی افتاد توی بچه ها. چند دسته شدند. هرکدامشان حرفی می زدند. پس خون شهدایمان چه می شود، دیدید تمام سختی های دوران اسارت بر باد رفت؟ پذیرش قطعنامه که پیروزی نمی شود؟ در جایی که روحانیت باشد و وظیفه اش را به جا و درست انجام دهد، مانع تفرقه می شود. خوبی اش این است که ملت همیشه گوش به فرمان امام و روحانیت و دنباله ‌رو ایشان بوده و هستند. حاج آقا جمشیدی پدر شهید بود. سابقه مبارزات دوران انقلاب را داشت. از عراقی‌ها که حالا خوشحال بودند که جنگ دارد تمام می شود، مجوز گرفت که برای آرامش بچه‌ها در اردوگاه برای آن ها صحبت کند. حاج آقا در کمال آرامش در میان بچه های اردوگاه قرار گرفت. در حالی که ناامیدی و بی خبری از آینده چهره ها را در هم فرو برده بود، اینطور سخن گفت: "من جمشیدی در فیضیه کتک خوردم و در همه جا همراه و پشتیبان امام بودم. فرزندم توسط بعثی ها به شهادت رسید، لکن مقلد امام هستم؛ یعنی ایشان را به عنوان مرجع و پیشوای خودم قبول دارم. اگر همین امام در صفحه تلویزیون بعثی حاضر شود و بفرماید جمشیدی به عنوان مقلد باید دست صدام را ببوسد، چون امام هست تردید نمی کنم و این کار را انجام خواهم داد. عزیزان من، ما در بن بست اطلاعاتی هستیم. از اصل قضیه بی‌خبریم. حتماً امام عزیز تمام جوانب را در نظر گرفته است. باز هم صبرکنید در آینده خواهیم فهمید قضیه چه بوده است. در حال حاضر وحدت و یکپارچگی بهترین روش مبارزه با بعثی هاست. حاج آقا و حرف هایش مثل یک آب سرد، تب و تاب درونی بچه های اسیر را فرو نشاند. چشم ها برق شادی می زد. ما هم پیرو امامیم.  باز هم صبر می‌ کنیم که نتیجه صبر نیکوست و میوه استقامت شیرین است.

 


نظر شما