سیری در تاریخ

   42472


من مرده ام اما خاطره حیات هنری ‌ام نمرده است. وقتی که تو، این درد دلهای مرا می خوانی، من زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفته ام. دیگر از حنجره خشکم صوتی بر نمی ‌خیزد و دنیایم تاریک و خاموش است، اما روحم عظمتش را از دست نداده و هنرم را بنده زور و زر و خیانت نکردم. مطمئنم کسی بعد از مرگم، از من بدگویی نمی کند. من هیچ ثروتی ندارم، اما دلهای یتیمانی را دارم که به خاطر مرگم از غم مالامال می شوند. چشمهایی را دارم که در فقدانم اشک می ریزند. همان‌ هایی که با پولم پرورش یافتند، شوهر کردند، داماد شدند و به جای اینکه جایشان در مراکز فساد و زندان باشد، انسانهای خوشبختی هستند. بعضی ها می گفتند: "ما باید هرچه بیشتر پول بگیریم تا قمر نشویم." آنها نمی دانند که کنسرت هایم با آن چنان استقبالی روبرو می شد که مردم از در و دیوارش بالا می رفتند و بلیط ها را به ۱۰ برابر قیمت می خریدند، اما تمام آنچه را که می گرفتم به مؤسسات خیریه و دارالایتام می ‌بخشیدم که برایم لذتی وصف نشدنی داشت. شبی نزدیک خانه ام مردی را دیدم که به دیوار تکیه داده و چشمانش پر اشک است. گفتم مرا می شناسی؟ اشکهایش را پنهان و گفت: "کیست که تو را نشناسد. با زحمت و اصرار وادارش کردم درد دلش را بگوید."

گفت: "زنم دوقلو زاییده، یکی مرده و حالا پس از خاکسپاری طفل، بخاطر بی پولی روی رفتن به خانه را ندارم، با سماجت راضی اش کردم تا مرا بخانه اش ببرد. اتاقی نمناک که زیلوی پاره و رختخوابی پاره‌ تر و نور شمعی که پت پت می کرد، تزئینات خانه اش بود. زن بی حال بود و طفل‌ بیگناه سینه خشک مادرش را می‌ مکید. دلم آنقدر به درد آمد که وصف ‌نشدنی بود. پول دادم و مرد را راهی کردم تا چند پرس چلوکباب، تخم‌ مرغ، شیر، خرما و اقلام دیگر بخرد. طفل را تر و خشک و قنداق پاره را عوض کردم و تمام ۵۰۰۰ تومان-۱۰۰سال پیش- دستمزد آن شبم را لای قنداق طفل گذاشتم.

شبی دیگر از کنسرت به خانه برمی ‌گشتم و درشکه چی لاله زار مرا به خانه می برد. درشکه ‌چی مرا نشناخت و زبان شکوه از وضع ناگوارش کرد. گفت: "فردا عروسی پسرم است، شرمنده رویش که نمی توانم جشن مفصلی برایش بگیرم." فردایش با پرس و جوی فراوان بدون اینکه درشکه ‌چی بویی ببرد، آدرس منزلش را یافتم و کلیه اقلام و امکانات را برایش فراهم و خانه اش را چراغانی کردم و در مجلس عروسی با افتخار خواندم‌، شوقی که آن لحظه درچهره مرد دیدم؛ بالاترین شادی و افتخار برایم بود و احساس عظمت کردم. انگار تمام فرشتگان و ارواح مقدس زیر گوشم زمزمه می کردند که قمر تو بهترین زن دنیایی. ای بد خواهان بدانید که قمر با افتخار و بزرگی، با هنر زیست. امروز که زیر خروارها خاک خفته ام، نه دلی را شکسته ام و نه کسی از من کینه به دل دارد. می دانم دلهای عاشقان هنرم در غمم شکسته. ما رفتیم اما شما که این هنر ملی و فاخر را به مادیات می ‌فروشید و آلوده می کنید و نقطه روشنی در زندگی ندارید، گناهتان نابخشودنی است. تولد: 1284- مرگ: 1338.

 

 


نظر شما