آمدن پادشاه

   34700

نوشته ی لارا ای. ریچاردز- ترجمه ی ماندانا قدیانی


روزی چند کودک در زمین بازی خود بازی می کردند، در آن هنگام قاصدی با اسب خویش وارد شهر شد؛  شیپوری نواخت و با صدای بلند گفت: " پادشاه! پادشاه امروز از این جاده عبور می کند. آماده ورود پادشاه شوید!"

کودکان دست از بازی خود کشیدند و به یکدیگر نگریستند. گفتند: "شنیدید؟ پادشاه دارد می آید. کسی چه می داند شاید به دیوار ما نگاهی بیاندازد و زمین بازی مان را ببیند، باید آن را مرتب کنیم."

زمین بازی بسیار کثیف بود و در گوشه ی آن تکه های کاغذ پاره و اسباب بازی های شکسته شده وجود داشت، چون این کودکان شلخته بودند؛ اما اکنون یک نفر بیل، دیگری شن کش آورد و نفر سوم هم دوید از پشت در باغ چرخ دستی آورد. آنها سخت کار کردند تا اینکه بالاخره همه چیز مرتب و تمیز شد. آنها گفتند:" حالا تمیز شد! اما باید آن را زیبا سازیم چون پادشاه از چیزهای قشنگ خوشش می آید، اصلاً شاید صرفاً به تمیزی توجه نکند چون همیشه به آن توجه دارد."

پس یک نفر یک کیسه آب نبات آورد و آنها را روی زمین ریخت، بقیه از برگ های درخت بلوط و شاخه های درخت کاج یک تاج گل درست کردند و آنها را بر دیوار آویختند. کوچک ترین فرد غنچه های گل همیشه بهار را کَند و روی زمین بازی پخش شان کرد؛ سپس گفت: "عین طلا می ماند."

وقتی تمام کارها صورت گرفت، زمین بازی به قدری زیبا شد که کودکان ایستادند، به آن نگریستند و از خوشحالی برایش دست زدند. فرد کوچک تر گفت: "بیاید همیشه اینطوری نگهش داریم!" و بقیه هم فریادزنان گفتند: "بله! بله! همین کار را خواهیم کرد."

آنها تمام روز منتظر ورود پادشاه شدند اما او نیامد، فقط دم دمای غروب مردی با لباسی مندرس و چهره ای مهربان؛ اما خسته از جاده عبور کرد و ایستاد تا نگاهی به آن دیوار بیاندازد. آن مرد گفت: "چه جای با صفایی! فرزندان عزیز من، اجازه هست داخل شوم و استراحت کنم؟"

کودکان با شادمانی او را به داخل آوردند و روی صندلی نشاندند که با یک بُشکه فرسوده درست کرده بودند و طوری آن را با یک رَدای کهنه به رنگ قرمز پوشانده بودند که گویی تخت پادشاهی است و بسیار زیبا شده بود. کودکان گفتند: "این زمین بازی ماست! بخاطر پادشاه آن را زیبا ساختیم، اما او نیامد و حال قصد داریم آن را برای خود به این شکل نگه داریم."

مرد گفت: "کار خوبی می کنید!"

دیگری گفت: "چون فکر می کنیم زیبایی و تمیزی بهتر از زشتی و کثیفی است!"

مرد گفت: "بهترین کار را می کنید!"

فرد کودچک تر گفت: "و برای اینکه افراد خسته بیایند اینجا استراحت کنند!"

مرد گفت: "این کار از همه بهتر است!"

او نشست و استراحت کرد، با آن چشمان مهربانش چنان نگاهی به کودکان انداخت که آنها به نزدش آمدند و تمام آنچه می دانستند را برایش گفتند. کودکان با آن مرد در مورد پنج توله سگ درون طویله و آشیانه توکا که دارای چهار تخم به رنگ آبیست و ساحلی که در آنجا صدف هایی به رنگ طلا دارد، صحبت کردند. آن مرد سر خود را به نشانه تصدیق تکان داد. او از همه چیز آگاه شد، بعد یک کاسه آب خواست که در بهترین کاسه مزین گشته با فنرهای طلایی برایش آوردند. مرد رهگذر از کودکان تشکر نمود، سپس از جایش برخاست و به راه خویش ادامه داد اما پیش از آنکه برود برای یک لحظه دستش را روی سرشان گذاشت و این تماس دست گرمایی به قلب هایشان بخشید. کودکان کنار دیوار ایستادند و به آرامی رفتن آن مرد را تماشا کردند. آفتاب در حال غروب بود و نور خود را به صورت پرتوهایی بلند و مایل بر سرتاسر جاده افکنده بود. یکی از کودکان گفت: "خیلی خسته به نظر می رسید!"

دیگری گفت: "اما خیلی مهربان بود!"

فرد کوچک تر گفت: "اینجا را ببینید! ببینید خورشید چگونه بر موهایش می درخشد، مانند تاج طلایی می ماند."       


نظر شما