افسانه دانه خِرَد

   24947

داستان باستانی نوشته کِی. ای. اِدولجی – مترجم: ماندانا قدیانی


خیلی سال پیش در گذشته های بسیار دور، پادشاه بزرگی به نام «ویشتاسپ» بر ایران حکومت می کرد که ثروتی هنگفت داشت و پیروزی های زیادی به نام خود ثبت کرده بود؛ یک روز «ویشتاسپ» پس از بازدید از استان ها در حال بازگشت به پایتخت بود که به اتفاق همراهانش از کنار باغی بسیار زیبا گذشتند، اما زمین اطراف آن ویران گشته بود. معلوم شد آماده سازی زمین برای کشت و کار وظیفه ای فراتر از توان اکثر مردم بود که باید هنگام نگهداری از باغ با بصیرت، خِرَد، فداکاری و پشتکار فراوان کار کنند؛ در این حین «ویشتاسپ» متوجه شد گروهی از مردم در حال صحبت در مورد موضوع مهمی هستند. بنابراین از وزیرش خواست تا جویای وضعیت مردم شود. وزیر به او گفت که این باغ متعلق به «زرتشت» حکیمی پرآوازه است. پادشاه در مورد آن مرد دانا و شهرتش زیاد شنیده بود، بنابراین تصمیم گرفت که زرتشت را به کاخ خود دعوت کند تا او به سؤالاتی که مشاورانش قادر به پاسخگویی نبودند، پاسخ گوید.

هنگامیکه «زرتشت» در محضر شهریار حاضر شد، پادشاه او را به کاخ خویش دعوت کرد تا در مورد اینکه چگونه آدم می تواند به خِرَد دست یابد، بحث کند. «زرتشت»، برای او دلیل آورد که نمی تواند کار وی در باغ را نادیده بگیرد اما با این وجود دست در خورجین خود کرد و به پادشاه یک دانه گندم داد وگفت این دانه معلم و جواب تمام سؤالات اوست. 

ابتدا پادشاه از پاسخ «زرتشت» خشمگین گشت اما با اینحال با آن دانه به کاخ خویش بازگشت. خوشبختانه دانه خواص جادویی داشت و پادشاه هم آن را با خاطر جمعی کامل در جعبه طلایی گذاشت. هر روز در جعبه را باز می کرد و به امید یافتن پاسخ سؤالات خود به دانه می نگریست اما متوجه چیزی نمی شد. پس از چند ماه انتظار بیهوده، پادشاه تصمیم گرفت بار دیگر نزد «زرتشت» برود، دانه داخل جعبه طلایی را نشانش دهد و بپرسد که این دانه چه درسی قرار است به او دهد؟ از این روی «زرتشت» از پادشاه پرسید چه می شد اگر به جای قرار دادن دانه در جعبه طلایی آن را می کاشتید تا به آب و غذا دست یابید. پس با همدیگر به درس هایی که می توانستند از آن عمل ساده فرا بگیرند، اندیشیدند. ابتدا به منظور رشد و تغییر شکل باید دانه را از جعبه طلایی بیرون آورد و در زمین قرار داد. پادشاه پی برد باید از جای راحت خویش بیرون بیاید چون همان گونه که نیروهای بیشمار طبیعت بسوی دانه سرازیر می گردند تا آن را پرورش دهند، بنابراین او هم زیر سایه فهم و دانش پرورش خواهد یافت. چون فقط دانه برای آموزش در نظر گرفته شد، پادشاه هم آماده یادگیری گشت. پاسخ تمام سؤالاتی را که پادشاه داشت پیش خودش بود. او دریافت که توانایی فهم آنها و رشد خِرَد درون خودش قرار دارد و فهمید که به جای اینکه از دیگران پاسخ سؤالاتش را بخواهد باید ذهن خودش را پرورش دهد و از طریق بینش به دنبال پاسخ برود . حال پادشاه «ویشتاسپ» شروع به جستجوی خِرَد و یادگیری علم نمود. 

 

 

 


نظر شما